جهان با تو زیباتر است

Arms Up

از سه​ماهگی آروشا که هر روز DVDهاش رو نگاه می​کنه، من و علی هم در کنار اون مرتب کلمات رو براش تکرار می​کردیم و از همه بیشتر فعل arms up بود که علی به من می​گفت و من دست​هام رو بالا می​بردم و من هم به علی می​گفتم و ... آروشا هم با دقت به ما نگاه می​کرد و تا مدت​ها فکر می​کرد که داریم باهاش بازی می​کنیم و می​خندید. چهارشنبه​ی پیش با تکرار این کلمه دو تا دست​هاش رو بالا برد و از اون روز دیگه یاد گرفته و آنقدر براش دست می​زنیم و تشویق​ش می​کنیم که بعضی وقت​ها خودش دست​هاش رو می​بره بالا و یه چیزی می​گه و برای خودش دست می​زنه. دیگه از صبح تا شب کارمون شده arms up بازی و آنقدر از این کارش ذوق کردم که انگار دخترم دانشگاه بهترین رشته قبول شده و نتیجه​ی زحماتمون رو جواب داده. دیگه اینکه یاد گرفته گوش​ش رو نشون می​ده و وقتی می​گم گوش آروشا کو؟ اول به گوش من نگاه می​کنه و بعد گوش خودش رو می​گیره. دست دستی​هاش حسابی صدادار شده و بعضی وقت​ها کلمه​های جدیدی از خودش می​گه که حسابی بامزه​ست. این روزها حسابی داره تلاش می​کنه برای چهار دست و پا رفتن و چند قدمی می​ره و بعد خودش رو ول می​کنه رو زمین و استراحت می​کنه. بعضی وقت​ها هم می​شینه و دوباره شروع می​کنه. از بین کنترل​ها کنترل تلویزیون رو برمی​داره و می دونه با کدوم دکمه خاموش روشن می​شه و اگه ازش نگیریم یه صدباری تلویزیون رو خاموش روشن می​کنه.  

هفته​ی پیش هم که سه روز تعطیلی بود علی خونه بود و حسابی کمکم کرد و چهارشنبه که خونه​ی مامان اینا بودیم و پنج​شنبه بعدازظهر آروشا رو بردیم آتلیه و عکس​های زمستونی ازش گرفتیم. از ساعت پنج تا هفت و نیم طول کشید و حسابی خسته شده بودیم. واقعاً کار سختی​ه از نی​نی​ها عکس گرفتن چون باید وسط کار استراحت کنن و یه چیزی بخورن و لباس​هاشون عوض بشه و ... عکاس خیلی​خیلی باحوصله بود و من و علی از این رفتارش خیلی خوش​مون اومد. بعد از آتلیه تو ماشین تو بغل​م خوابید و گذاشتیم​ش خونه​ی مامان اینا و با دوستامون رفتیم رستوران ایتالیایی پونتو که یه جورایی پاتوق​مون شده طوری که از در رفتیم تو ما رو شناختن و بهترین جا رو به​مون دادن. این دوستامون رو خیلی دوست داریم و واقعاً از کنارشون بودن لذت می​بریم. خیلی جالبه که روزی که رفته بودیم آزمایش خون بدیم برای عقد، علی یکی از دوست​های دبیرستان​ش رو دید که اون​ها هم اومده بودن برای آزمایش و از همون​جا دوستی​مون شروع شد و تا همین امروز با هم هستیم. البته گروهی که بودیم حدوداً هشت نفره بود که همه به مروراز ایران رفتن و ما چهار تا موندیم. جمعه شب هم با مامان اینا و بقیه رفتیم سوپراستار و بعدش تا دو شب خونه​ی مامان اینا بودیم. شنبه نهار من و علی دوتایی رفتیم البرز و یه نهار دونفره رومانتیک خوردیم و شب هم با دایی سعید اینا رفتیم پرپروک و تعطیلات​مون رو به پایان رسوندیم. کلاً تو ایران تفریحات خلاصه شده به مهمونی و رستوران. وقتی یه روز تعطیل آدم فکر می​کنه کجا بره آخر سر از رستوران درمی​آره. اکثراً هم فست​فود. از اون ور تمام هفته سعی می​کنی به خوردن​ت دقت کنی و ورزش کنی از این ور آخر هفته با دوتا رستوران رفتن جبران می​شه. یکشنبه هم خونه​ی مامان اینا و دوشنبه هم خونه​ی دایی سعید اینا دعوت داشتیم که یکی از دوستای گل​مون از آمریکا اومده بودن و سه​شنبه هم ورزش و استخر و ولنتاین بازی. چهارشنبه هم خونه​ی مامان اینا و دندانپزشکی. کلی تو این مدت به دندون​هام رسیدم و پرکرده​های قبلی رو که تیره بود دادم برام دوباره با رنگ دندون پر کرد. چون من بچگی دندون​هام ارتودنسی شده بود باید دندون​های عقلم رو می​کشیدم که به ترتیب دندون ها فشار نیاره. بنابراین کشیدنی هم داشتم. خیلی طولانی شد ولی نتیجه عالی شد و فکر کنم حالا حالاها کار دندونی نداشته باشم. چهارشنبه از صبح آروشا یه کم داغ بود و بی​حال. به خاطر همین بعدازظهر بردیم​ش دکتر و بعد از معاینه و گفتن حالت​هاش به دکتر فهمیدیم که به خاطر دندون درآوردن​ش هم شکم​ش به هم ریخته و هم خواب​ش. دکتر گفت ممکنه تا ده بیست روز دیگه دندون​هاش در بیاد و لثه​های محکم​ش باعث شده این​قدر اذیت بشه. ولی مژده داد که این دندون​ها دندون​های بهتری از آب در میان و دوام بیشتری دارن. فعلاً که از چهار ماهگی درگیر دندون هستیم حالا تا کی خدا می​دونه. پنج​شنبه خونه​ی مامان اینا بودیم.   

می​خوام برای عید برای آروشا تقویم سفارش بدم ولی هر چی سرچ می​کنم به نتیجه نمی​رسم. همه​ی تقویم​ها طرح​ش شلوغ​ه و من یه کار ساده​ی کلاسیک می​خوام که فقط عکس​های آروشا توش خودنمایی کنه و فرمت کار از قبل مشخص شده نباشه. یه جا پیدا کردم که قراره با توجه به عکس تم صفحه رو طراحی کنه که یه کم داره گرون می​گیره. اگه جایی رو می​شناسید که کیفیت کار بالا باشه و تم کار ها از قبل مشخص شده نباشه ممنون می​شم برام شماره​ش رو بذارید.

+ نوشته شده در ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()