جهان با تو زیباتر است

مروارید سفید آروشا

بالاخره دختر ما از نی​نی بودن دراومد و الان دو تا جوونه​ی سفید دندونی داره و دیگه خانومی شده برای خودش. کلا خیلی سخت دندون در آورد و حسابی اذیت شد و اذیت کرد. چند شب بود که تا صبح نا آروم بود و مرتب گریه می​کرد. وضعیت غذا خوردن​ش هم به هم ریخته بود و به زور چند تا قاشق غذا می​خورد. تا زمانی که دندون از تو لثه زد بیرون یواش یواش بهتر شد. دکترش یه ژل داده که به لثه​هاش بزنیم تا دردش رو آروم کنه و واقعاً موثر بود. وقتی تو لیوان آب می​خوره یا قاشق فلزی باشه دندون​ش تق​تق صدا می​ده و خیلی خنده داره برام. دختر ما حسابی دختر باباش شده: وزن زمان تولدش درست مثل باباش بود و مثل بابا جون​ش هم تو ده ماهگی دندون درآورد. خدا کنه هوش و استعدادش هم به بابا علی​ش بره و رتبه​ی تک رقمی کنکور سراسری بشه. از هفته​ی پیش دیگه چهار دست و پا رفتن​ش سرعت گرفته و همه جا می​ره و سرک می​کشه و حسابی فضولی می​کنه. خیلی سخت شده چون دائم باید دنبال​ش باشیم که چیزی نخوره یا نیفته و ... یه جورایی از کنترل​م خارج شده. جدیداً یاد گرفته بشکن می​زنه و دست​هاش رو میاره بالا و نانای می​کنه. لبه​ی میز رو می​گیره بلند می​شه و با نوک پا سعی می​کنه تا جایی که دست​ش می رسه رو میز رو خالی کنه. کار بدی که یاد گرفته اینه که در ماشین رو باز می کنه و باید تا می​شینیم تو ماشین در رو فقل کنیم و گرنه... عاشق بستنی​ه و اگه ببینه باید بدیم دست​ش که همه رو می​خوره. سِرلاک هم این روزها به​ش می​دم البته با آب بادام قاطی می​کنم و خیلی دوست داره. گل یا پوچ، بازی این روزهای من و آروشاست که با یه خرس کوچولو بازی می​کنیم و خیلی براش جالبه و تا حواس​پرت یه بازی دیگه نشه ول کن نیست.

هفته​ی پیش مامانی عمل پف چشم کرده بود و کل هفته رو هر شب اونجا بودیم و آروشا هم که عاشق پانیذ و شقایق​ه حسابی بازی می​کرد. من و پانیذ هم تو خونه والیبال بازی می​کردیم و یا روی دوچرخه​ی ثابت مامانی ورزش می​کردیم و خیلی خوب بود. کلاً بچه​داری وقتی دور آدم شلوغ باشه خیلی راحت​ه. به مامان اینا می​گفتم کاش مثل قدیمی​ها زندگی می​کردیم و تو یه حیاط بزرگ هر کدوم یه اتاق داشتیم و آخر شب​ها می​رفتیم می​خوابیدیم و کل روز رو به هم کمک می​کردیم. البته بقیه به من در امر بچه​داری. نیشخند

آخر هفته عمه نونوش اومد پیش​مون و شام رفتیم بیرون و البته آروشا رو گذاشتیم خونه​ی مامان اینا و سه تایی رفتیم و خیلی به​مون خوش گذشت ولی اون شب تا صبح آروشا از درد دندون نذاشت بخوابیم و خودم هم دل​درد شدید گرفته بودم و یه جورایی از دماغ​مون در اومد. طوری که صبح آروشا بردیم گذاشتیم خونه​ی مامان اینا و اومدیم خوابیدیم تا بعدازظهر. دل​دردم ادامه داشت و طوری شد که آخر شب رفتم دکتر و دو تا آمپول جانانه خوردم و گیج خواب برگشتم خونه. دکتر گفت ویروسه که رو گوش و روده​ها می​شینه. شانس آوردم آروشا اون شب رو خوب خوابید وگرنه خیلی سخت می​شد. چون من کلاً دارو نمی خورم با خوردن یه نصفه قرص سرماخوردگی غش می کنم حالا چه برسه به تزریق.خمیازه

عکس​های آروشا رو هم بالاخره گرفتیم و قراره هر چه زودتر سفارش تقویم بدیم براش. با کمک دوست​های گلم تونستم اون طرحی رو که می​خوام توی همون عکس پرینت درست کنم. چون عکس​های روی تقویم​ش همه آتلیه​ای بودن نمی​خواستم طرح کارتونی و... کنارش باشه. که در نهایت همون چیزی شد که می​خواستم.از خود راضی

سال نود خیلی زود گذشت. اصلاً باورم نمی​شه نزدیک عیده و یک سال دیگه گذشت. فعلاً که من هیچ کاری نکردم؛ نه خونه تکونی و نه برنامه​ریزی مسافرت عید. انگار دارم خواب می​بینم که سه هفته دیگه تا پایان سال مونده. باید اول کارهای مامان​م تموم بشه تا بتونم آروشا رو بذارم و به کارهای خودم برسم. کلاً نمی​خوام خیلی همه رو تمیز کنم و از جون​م مایه بذارم چون قراره تابستون خونه​مون رو عوض کنیم و زیادی تمیز کردن کار بی​خوده. حالا این رو می​گم ولی می​دونم از همیشه بیشتر تمیز می​کنم.

به مناسبت دندون​دار شدن آروشا خانوم همزمان با تولد ده ماهگی ش قراره فردا یه جشن کوچولوی دندونی براش بگیریم. شام رو می​ریم بیرون و برای کیک و چای میایم خونه.هورا

این هم چندتا از عکسهای جدید آروشا:


+ نوشته شده در ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()