جهان با تو زیباتر است

جشن دندونی آروشا خانوم

هم​زمان با تولد ده​ماهگی جشن دندونی آروشا رو گرفتیم؛ جای همه​ی دوست​های گل​م خالی ... یه مهمونی خودمونی بود. حدود پونزده نفر بودیم که اول سر ساعت همه اومدن رستوران برای شام و بعد هم اومدیم خونه​ی مامان اینا برای کیک و آش که البته چون تازه شام خورده بودیم آش​ها رو کشیدیم تو ظرف برای بردن. مامان فرش​هاش رو داده بود قالی​شویی و از این بابت ناراحت بود ولی با این حال گفت تو خونه​ی خودت سخت​تره با بچه. در کل همه چیزخوب بود ولی علی جون سر درد داشت و نتونست اون جور که باید ازمهمونی لذت ببره. آروشا هم چون موقع برگشتن تو ماشین خوابیده بود و خونه بیدار شد بداخلاق شده بود و اول​ش همه​ش گریه می​کرد ولی یواش یواش بهتر شد. همه کلی زحمت کشیده بودن و برای آروشا کادو آورده بودن. خیلی خوب میشد اگه برای تک​تک دندون​هاش جشن دندونی می​گرفتیم.چشمک

 موندم وقتی برای یه جشن کوچولو این​قدر باید بدو بدو کرد برای تولد که باید یه ماه وقت بذارم. بابام می​گه اونی که تو می​خوای بگیری تولد نیست نامزدی​ه و ... ولی من هم​چنان رو حرف​م هستم یا اصلاً نمی​گیرم یا اگه بگیرم خوب​ش رو می​گیرم. کلاً این اخلاق بد یا خوب من​ه که یا کاری رو انجام نمی​دم یا باید حتماً بهترین باشه و گرنه برام با نکردن​ش هیچ فرقی نداره.

آروشا این روزها یاد گرفته میگه پا و پاش رو نشون می​ده. می​گیم آروشاTouch Your Nose  دماغ​ش رو با یه انگشت نشون می​ده. بوس فرستادن رو هم یاد گرفته؛ فقط بعضی وقت‌ها پشت دست‌ش رو بوس می‌کنه و می‌فرسته. دیگه نمی​ذاره ناخن​هاش رو بگیرم و تا ناخن گیر رو می​بینه می​خواد دست خودش باشه و اون ناخن​های من رو بگیره. تا می​گم بابا فرشید بیا آروشا رو ببر دد، سریع آیفون رو نگاه می​کنه که بابام بیاد. وقتی زنگ در رو میزنن  هرجا باشه باید بره دم در و تا آسانسور بیاد بالا بچه​م دل​ش آب می​شه.

پنج​شنبه شب هم خونه​ی مامانی اینا مراسم سال بابا محمود بود. به این سرعت یک​سال گذشت . روح بزرگ​ش شاد!

شنبه  هم خونه بودم  و با آروشا داشتم رو تخت بازی می​کردم که بعد از خوردن قطره​ی آیرون​ش بالا آورد و تخت خواب​مون رو معطر کرد. لباس​هاش رو عوض کردم و زنگ زدم مامان اینا اومدن بردن​ش و مشغول شستن شدم. کل تخت رو انداختم ماشین و بعد هم که دیدم وقت دارم رفتم سراغ اولین قسمت خونه تکونی یعنی کمد تمیز کردن. اول کمدها رو خالی کردم و دیوارهاش رو شستم و بعد شروع کردم به تمیزکردن لوازم تو کمد خلاصه تا جعبه​ی سوزن نخ رو ریختم بیرون و مرتب کردم و چیدم. با این که اصلاً لباس​هایی رو که نپوشیم نگه نمی​دارم باز چهار تا کیسه​ی گنده گذاشتم کنار برای کارگرمون. حسابی کمدها عالی شد و مامان​م هم دوشنبه کارش تموم می​شه و قراره سه​شنبه و چهارشنبه کابینت​هام رو تمیزکنم و پنج​شنبه و جمعه کارگر بیاد و دیوار و پرده و ... تا به این ترتیب امسال هم خونه رو اساسی تکونده باشیم تا سال دیگه ببینیم خدا چی می​خواد.  

یک​شنبه صبح آروشا با چند تا عطسه ازخواب پاشد و ازاون روز آبریزش بینی داره و دائم مشغول دادن سرم خوراکی و قطره​ی بینی و کرم ویتامین آ و ... هستم. زودتر این زمستون تموم بشه تا ازشر این ویروس ها خلاص بشیم. کلاً من با این که پاییز دنیا اومدم ولی عاشق تابستون و گرما هستم و وقتی هوا گرمه خوشحال​ترم. به علی می​گم اگه یه روزخواستیم مهاجرت کنیم یه جای سرد نریم چون من دق می کنم بریم یه جایی که هم نزدیک باشه و هم گرم. برعکس من علی عاشق زمستون و سرما و هوای خنک​ه و تو هوای گرم خوشحال نیست.متفکر

یک​شنبه​ی هفته​ی دیگه هم عروسی دعوتیم. با عروس از دوران بچگی هزار تا خاطره دارم. قراره آروشا رو شقایق نگه داره و ما بریم عروسی. آرایشگاه چهره​ها وقت گرفتم برای مو و گفته ساعت 11 اونجا باشم تا نوبت​م بشه گفتم بابا من بچه​ی کوچولو دارم و ... خلاصه رضایت داد ساعت یک برم. آرایش​م رو هم میام خونه می​کنم. واقعاً دلم یه جشن می​خواست که بدون بچه با علی از اول تا آخر شب برقصیم و خوش باشیم. قسمت سخت​ش اینه که قبلاً می​اومدیم و تا ظهر فردا می​خوابیدیم ولی الآن باید برگردیم و بچه رو تحویل بگیریم و تا صبح صد بار پاشیم. خوبه من ده سال پیش بچه​دار نشدم وگرنه سرنوشت اون طفل معصوم نامعلوم بود.شیطان

این هم عکس‌های جشن دندونی پرنسس خونه‌ی ما:

شعر روی گیفت:

آروشا داره یه دندون      قند می​خوره از قندون

فرشته​ای مهربون         براش آورده دندون

آش بخورید نوش جون    آش دندون آروشا جون


+ نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()