جهان با تو زیباتر است

333 روزگی

این روزهای گذشته را هنوز هم نمی‌توانم در باور خویش جا دهم؛ گویی ذهن‌م به عادتی نامألوف مأنوس شده باشد، به تو و بودن بی‌دریغ‌ت دچار شده‌ام. می‌انگاشتم که عشق را به تمامی تجربه کرده‌ام؛ و عشق مادرت نیز چونان دریایی بی‌کران مرا در بر گرفته و هم‌چنان در بر دارد. اما عشق تو گویی از جنس دیگری است، از جنس تجربه‌ناپذیری معراج یا روحی اثیری که کالبد خویش را به همان امواج گرم اما خروشان دریا سپرده و سبک‌باری مطلق را تنها در وجود تو تجربه می‌کند. تنها سی و دو روز به سالگرد آمدن‌ت مانده و این سیصد و سی و سه روز برایم چون بر هم خوردن مژگان زیبایت تند و خوش گذشته‌اند.

 

از این‌که این مطالب را در شهر زادگاه‌م شیراز و در شامگاه دهمین روز از سال نو می‌نگارم احساسی دیگرگونه‌تر دارم. و این‌که بالیدن‌ت را به تماشا نشسته‌ام و با تمامی جان و توان‌م پدر بودن را زندگی می‌کنم نگاه نگران‌م را تر می‌کند. ای‌کاش می‌توانستم خود را به سن تو فرو بشکنم و دیگر بار با تو ببالم و در همان حال به تو و نازنین بگویم که چقدر از بودن‌تان خوشحال و سرمستم و تو باز مرا از آن خنده‌های بی‌آلایش‌ت ارزانی داری و هر سه در این پاکی بی‌دریغ جاودانه در کنار هم بمانیم بی آن‌که زمان بگذرد.

+ نوشته شده در ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()