جهان با تو زیباتر است

نوروز 91

با سلام به دوست‌های گل‌م. امیدوارم سال نو بر همه‌ی شما عزیزان مبارک باشه و سالی باشه براتون پر از اتفاقات خوش.

چقدر زود گذشت این تعطیلات عید و دوباره برگشتیم سر خونه زندگی‌مون و روز از نو روزی از نو. تو این دو هفته تمام مدت دورم شلوغ بود و اصلاً نفهمیدم بچه‌داری یعنی چی و حسابی تنبل شدم. فکر کنم چند روزی طول بکشه تا دوباره عادت کنم.

ببخشید که خیلی دیر کردم. راستش هفته ی پیش پست م رو نوشته بودم ولی چون عکس ها رو نریخته بودم اینقدر طول کشید.

یکشنبه 28 اسفند قرار بود صبح زود حرکت کنیم ولی آخر شب فهمیدیم تمام جاده‌ها بسته هستن و به این ترتیب خوابیدیم تا هر وقت که جاده‌ها باز بشن. علی هر دو ساعت یک‌بار ساعت می‌ذاشت و زنگ میزد پلیس‌راه تا بالاخره ساعت 12 ظهر جاده‌ی چالوس باز شد و حرکت کردیم. جاده خیلی خلوت بود فقط دو سه جا به علت بهمن بسته می‌شد و باید منتظر می‌شدیم تا راه رو باز کنن. آروشا هم خیلی همکاری کرد و دختر خوبی بود. هر وقت یه کم اذیت می‌کرد آهنگ ملودی رو می‌ذاشتیم و شروع می‌کرد به نانای کردن. وقتی رسیدیم هوا تاریک بود و آروشا خیلی متوجه حیاط نشد ولی از فردا صبح‌ش که بیدار شد دائم تو حیاط بود و دوست نداشت تو خونه بمونه. خیلی فضای خونه برای آروشا مناسب بود و راحت بازی می‌کرد. از اونجایی که پانیذ هم بود حسابی کیف کرد. روز عید هم انگار می‌دونست باید بیدار باشه و عیدی بگیره ساعت 8 صبح بیدار شد و در کل سال تحویل امسال خیلی مثبت بود برام و وقتی به علی گفتم اون هم گفت که دقیقاً همین احساس رو داشته و حضور آروشا و گرمای وجودش سال تحویل امسال رو برامون شیرین‌تر از همیشه کرد.تولد بابا رو هم اول فروردین مثل هر سال شمال گرفتیم. قرار بود تا جمعه شمال باشیم ولی وقتی دیدیم آروشا خیلی خوشحاله تصمیم گرفتیم که من و آروشا بمونیم و با مامان و بابا برگردیم. علی هم که باید می‌رفت شرکت جمعه برگشت. ما دوشنبه برگشتیم. ساعت 5 بعد از رسیدیم و من فقط یک روز وقت داشتم که چمدون شمال رو خالی کنم و چمدون شیراز رو ببندم. کلی هم کارهای جانبی داشتم.

 

سه‌شنبه ساعت 9 شب پرواز داشتیم. ساعت هفت از خونه رفتیم بیرون و تصمیم گرفتیم ماشین رو بذاریم فرودگاه که راحت‌تر باشیم؛ غافل از اینکه شب عیده و پارکینگ فرودگاه قیامت. حدود نیم ساعت معطل شدیم تا تونستیم وارد بشیم و لحظه‌ی آخر کارت پروازمون رو بگیریم. صندلی پشت سرمون یه دختر 3 ساله بود و آروشا اون‌قدر انگشت این طفلک رو کشید که دیگه دخترک اشک‌ش در اومد و از آروشا فراری بود. آروشا هم که تازه یاد گرفته بگه نی‌نی، با صدای بلند دخترک رو صدا می‌کرد و تمام مدت بیدار بود. تو ماشین از فرودگاه تا خونه خوابش برد و مامان اینا که چشم انتظار دیدن آروشا بودن فقط تو خواب بوسیدن‌ش و منتظر صبح شدن. هشت صبح بیدار شد. با تعجب به اطراف نگاه می‌کرد و با خودش حرف می‌زد .با دیدن مامان و بابا یه کم غریبی کرد ولی عمه نونوش رو کاملاً شناخت و رفت بغل‌ش. هوای شیراز تمام مدت بارونی بود و برعکس شمال که آفتابی بود شیراز به معنای واقعی بهار بود و سرسبز. مثل همیشه مامان و بابا و عمو رضا و عمه بهنوش سنگ تموم گذاشتن و یکی دیگه از بهترین سفرها رو برامون رقم زدن. به مناسبت ورود آروشا براش گل خریده بودن و دوباره لباس رسمی  پوشیدیم و با سفره‌ی هفت‌سین عکس گرفتیم. مثل همیشه من و بهنوش به گشت و گذار مشغول شدیم. یه شب هم با دوست‌های بهنوش رفتیم رستوران جیوانی و خیلی به‌مون خوش گذشت. یه شب هم که خونه‌ی دوست گل علی بودیم که دخترشون هستی از آروشا یک سال بزرگ‌تره. آروشا و هستی خیلی خوب با هم ارتباط گرفتن. تو اتاق هستی بازی می‌کردن و آروشا هم مرتب می‌گفت نی‌نی. با دیدن شکم برآمده‌ی مامان هستی سورپرایز شدیم و فهمیدیم نی‌نی دوم تو راهه. بقیه‌ی شب‌ها هم هر شب بیرون بودیم و یه روز هم بعد از نهار با آروشا رفتیم باغ ارم و کلی لذت بردیم. ولی بقیه‌ی جاهای دیدنی شیراز رو به علت شلوغی وحشتناک نرفتیم. قرار شد دفعه‌ی بعد که خلوت‌تر بود آروشا رو ببریم حافظیه و سعدیه و... یه روز نهار هم رفتیم شاطر عباس. قبل از این‌که بریم می‌گفتیم بریم به آروشا حلوا بدیم و می‌خندیدیم به یاد دفعه ی قبل که بالا آورده بود؛ غافل از اینه دوباره قراره همون اتفاق بیفته! ولی این دفعه به خاطر اینکه باز به حرف مامان شوهر گوش ندادیم و یه تکه از کباب بوقلمون عمه نونوش دادیم دست آروشا و آروشا هم گلاب به روتون  همه رو بالا آورد. به بابا گفتم دفعه‌ی بعد ما رو این‌جا نیاره، انگار طلسم شدیم. روز دوازدهم هم براش تولد یازده ماهگی‌ش روگرفتیم. از آلما براش کیک و بادکنک خریدیم و در کل خوش گذشت. مشکلی که این سری شیراز داشتیم این بود که آروشا می‌خواست چهار دست‌و‌پا بره و علی اینا تو خونه‌شون ده تا پله دارن که خیلی خطرناکه. آروشا ده تا پله رو کمتر از 30 ثانیه می‌رفت بالا و اگه مواظب‌ش نبودیم می‌خواست برگرده پایین. خلاصه همه دائم چشم‌شون به آروشا بود که سمت پله‌ها نره؛ تا یه کم بزرگ‌تر بشه و راه بره.


آروشا به مناسبت این‌که اولین نوروزش بود کلی عیدی گرفت و الآن برای خودش میلیونری شده. امسال عید انقدر هوا سرد بود که نتونستیم لباس عید تنش کنیم و همه جا با شلوار بردیم ش. بعضی وقت ها کاپشن هم تن ش می کردیم.

این مدت خیلی تغییر کرده و کلی کلمه‌ی جدید یاد گرفته و کارهای بامزه می‌کنه. یاد گرفته هر ﺳﺆالی می‌کنیم جواب می‌ده نه! می‌گم آروشا مامان رو دوست داری؟ - نه! - دختر خوبی هستی؟ - نه! - عیدی‌هات رو می‌دی به مامان؟ - نه! - لالا می‌کنی؟ - نه! اون‌قدر بامزه می‌گه که من بیست تا ﺳﺆال ازش می‌پرسم. می‌گیم آروشا چراغ کو؟ تو سقف دنبال چراغ می‌گرده و نشون می‌ده. می‌گم TV کو بلافاصله تلویزیون رو نشون می‌ده. هر بچه‌ای که ببینه می‌گه نی‌نی که البته ترکیبی از نی​نی و Baby.حتی اگه عکس خودش رو ببینه هم می​گه نی​نی. می‌گم Touch Your Knees زانوهاش رو نشون می‌ده. ساعت دیواری و رومیزی و مچی رو هم یاد گرفته و اسم هر کدوم رو که بیاریم تو مکان خودش دنبال‌ش می‌گرده و می گه آات . به دایی می‌گه دای. شلوار رو هم یاد گرفته و تا می‌گم شلوار کو شلوارش رو نشون می‌ده.چند شب پیش با علی رفت پارک و وقتی برگشت سایه رو علی بهش یاد داده بود و الآن سایه ها رو بهمون نشون می ده. عاشق دالی بازی و هر کی میاد خونه​مون دوتایی پشت در قایم می​شیم و دالی می​کنیم. راستی تو این مدت دندون دوم و سوم هم نیش زد و دیگه یواش یواش داره جداً می‌شه جزو کباب‌خورها. وقتی خوراکی ببینه تند تند لب هاش رو به هم می زنه و زبون ش رو میاره بیرون و می گه نم نم.  عاشق خوردن بستنی و نون و پرتغال​ه، که این نون خور بودن​ش هم به باباش رفته. نون و پنیر رو هم دوست داره و لقمه های کوچولو با گردو آسیاب شده می خوره. تقویم‌هاش رو هم به عزیزان‌ش عیدی داد و همه کلی ذوق کردن. از همه بیشتر مامان بابا هامون به خصوص بابای علی که حتی از من تشکر هم کرد و کلی تشویق‌م کرد.

سیزدهم صبح برگشتیم تهران و بعدازظهر هم آروشا رو دادیم به مامان اینا و با علی رفتیم هایپر خرید که یخچال خونه رو که از اشک چشم پاک‌تر بود پر کنیم تا برای چهاردهم فروردین پذیرای ما باشه. بعد هم رفتیم خونه‌ی مامانی که همه اونجا جمع بودیم و آش رشته خوردیم و بابا آروشا رو برده بود پارک و سرسره سوار شده بود. به این ترتیب اولین سیزده بدر آروشا خانوم سپری شد. می‌گم آروشا با بابا فرشید رفتی پارک سبزه گره زدی؟ می‌گه نه!

هفته ی گذشته هم خبر خاصی نبود و آخر هفته به دید و بازدید عید گذشت.

این هم از خاطرات اولین نوروز ما با نی‌نی!

+ نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()