جهان با تو زیباتر است

اول اردی‌بهشت‌ماه جلالی ...

اردی‌بهشت همواره برای من معنایی یگانه داشته است. یگانگی این معنا اما به یمن تولد آروشا برای‌م صد چندان گشته و لذت تنفس در این روزها را بیشتر در وجودم می‌پراکند. نخستین روز اردی‌بهشت را به یاد سعدی نام گذارده‌اند که البته جز آنکه شاعر و سخن‌سرای مورد علاقه من است شاید (تنها با اندکی اغراق) معروف‌ترین و بزرگ‌ترین شاعر تاریخ ادبیات جهان نیز باشد.

 با اجازه از آروشای عزیز - که این فضا ویژه‌ی اوست - جُستاری را از دل‌نوشته‌ی روزهای نه چندان دور در این‌جا به یادگار می‌نهم و در پایان غزلی زیبا را که در یک‌سال اخیر بارها و بارها در گوش کوچک‌ش زمزمه کرده‌ام، باز می‌نویسم. پیشاپیش بابت نثر نامتعارف این بخش، از خوانندگانی که معمولاً به خواندن نوشته‌های صمیمانه و متفاوت همسر عزیزم نازنین عادت دارند پوزش می‌خواهم:

 اردی‌بهشت ماه که می‌شود، مرا وهمی شیرین به لطافت رایحه‌ی همین گاهان شیراز بر مرکب نشئه‌وار خویش می‌نشاند و در تاریخ و جغرافیا پرتاب‌ام می‌کند به بهارهای بی‌بدیل شهر عشق هنگامی که با همان شنگی نوجوانی‌م زیر سایه‌ی چنارهای قصردشت در هوای آکنده از بوی مُسکر یاس و بهار نارنج می‌خرامیدم ...

اردی‌بهشت که می‌آید ناخودآگاه می‌آورد باخود همه‌ی آن چیزهایی را که خوب‌اند و لطیف چون خاطرات شیراز و بزرگ‌مرد تاریخ‌ش سعدی. دیباچه‌ی گلستان‌اش در سرم خویشتن را فریاد می‌زند:

 اول اردی‌بهشــت مــاه جـــلالی                   بلبل گـــوینــده بــر مـنابــر قـضبان

بر گل سـرخ از نم اوفتــاده لآلی                   هم‌چو عرق بر عذار شاهد غضبان

سعدی انسانی است آن‌سان بزرگ که می‌توان بل‌که باید شکست مر خاطرش را هر آن‌چه عهد است و پیمان؛ که کدامین ناموس را شاید نگه‌داشتن عظیم‌تر از نام او و یاد او؟! گویی او اقاقیایی است که هر چه می‌شکنی‌اش دیگر بار بر جای خویش می‌روید سترگ‌تر از قبل ...

حکیم نیست اما حکمت در جای جای کلام‌ش موج می‌زند انگار شفای شیخ‌الرئیس بوعلی را در جامه‌دانی از نظم برای سفری بزرگ بسته‌اند؛ صوفی نیست اما چنان از فنا و بقا می‌گوید که منطق‌الطیر و هفت اقلیم‌اش را گویی معراج رفته‌است؛ سیاح نیست اما چونان از سفر به سرزمین‌های عصر‌ش می‌گوید که گویی دست در دست یاقوت حموی بوده‌است در معجم‌ البلدان‌ش؛ واله و سرگشته و شیدا و حیران نمی‌نماید ولی شعرش چونان انجمادی است از گدازه‌ی عشق که هُرم آن هنوز از مزار حافظ می‌دمد؛ ناصح نیست اما ملوک را چنان اندرز می‌دهد که گویی نصیحةالملوک امام غزالی را عصاره می‌گیرد؛ متکلم نیست اما بر منابر سخن تازی آن‌سان که او تاخته است هنوز سخن‌وران عرب‌زبان را مجالی ناچیز برای هم‌سری پیدا نیست؛ ...

 ناچیز ... آری بس ناچیز است و بی‌مقدار روزی را درسال به نام او زینت دادن، اما تلنگری است خوش بر ذهن خُردِ خِرَد زَدگانی چون من تا نهیب زنند بر خود که او در دنیایی حقیر بزرگ بود و تو در دنیایی بزرگ حقیر ...

و این هم آن غزل دوست‌داشتنی استاد سخن که تقریباً روزانه در گوش آروشای دلبند و شیرین‌م نجوای‌ش می‌کنم:

از در درآمدی و مـــن از خــود به در شـدم        گویی که‌ز این جهان به جـهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست        صاحب‌خبر بیامــد و مـن بی‌خــــبر شدم

چــون شبنم اوفـــتاده بُــدم پیـــش آفتاب        مهرم به جان رســید و به عَیّـوق برشدم

گـفتــم ببیــنم‌ش مگــرم درد اشــــتیــاق        ساکن شود، بدیـــدم و مشتــاق‌تر شدم

دســـت‌م نداد طاقت رفتـــن به پیــش یار       چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفـتن‌ش ببیـــنم و گـفتــن‌ش بشـــنوم        از پای تا به سر، همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگـــاه داشت       که‌اوّل نظـــر، به دیـــدن او دیــده‌ور شدم

بیـــــزارم از وفــــای تو یک روز و یک زمان        مجموع اگر نشستم و خرسـند اگر شدم

او را خــــود التفــات نبـــودش به صید من        من خویــشــتن اسیــر کمنــد نـظر شدم

                                   گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

                                   اکسیر عشق بر مس‌م افتاد، زر شدم

+ نوشته شده در ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()