جهان با تو زیباتر است

گام‌های تازه

آروشا خانوم ما 24 اردیبهشت‌ماه ساعت یک‌ربع به ده شب اولین قدم‌های زندگی‌ش رو برداشت و با سه قدمی که راه رفت یک دنیا شادی رو به دل من و باباش آورد. راه رفتن آروشا خیلی برام شیرین بود و از دندون در آوردن و حرف زدن و چهار دست‌و‌پا رفتن‌ش بیشتر ذوق کردم. به قول علی یکی از قشنگ‌ترین شب‌های زندگی‌مون بود.

آروشای نازم، دختر شیرین‌م، امیدوارم اولین قدم‌های زندگی‌ت آغازی باشه برای رسیدن به موفقیت و آرزوهات. با پشتکاری که داری به ما ثابت کردی که لایق بهترین‌ها هستی و سربلندی از آن توست.

آروشا این روزها خیلی به من وابسته شده. بعد از این‌که کمی بازی می‌کنه و تو خونه می‌چرخه میاد سرش رو می‌ذاره رو پاهام یا رو شونه‌م و من هم قربون‌صدقه‌ش می‌رم بعد دوباره می‌ره دنبال بازی. دوست داره محبت‌ش رو ابراز کنه درست مثل من و علی که هیچ وقت از ابراز محبتمون دریغ نکردیم، آروشا هم به شیوه‌ی خودش می‌خواد به ما بفهمونه که دوست‌مون داره. بعضی وقت‌ها با بغل کردن، بعضی وقت‌ها با بوس فرستادن و بعضی وقت با نگاه.

به نظرم خیلی عاقل‌تر ازقبل شده و بعضی وقت‌ها باورم نمیشه که آروشا داره بزرگ می‌شه، که این همون نی‌نی یک سانتی‌متری‌ه که تو اولین سونوگرافی دیدیم و اولین عکس‌ش رو تو قاب اتاق‌ش گذاشتیم.

جدیداً به نقاشی علاقه‌مند شده و با مدادرنگی‌هاش و دفتر نقاشی‌ش حدود یک‌ربعی مشغول می‌شه. بعد می‌ره سراغ کفش‌هاش و به من می‌گه در یعنی در کمدم رو باز کن و کفش‌ها رو می‌ریزه بیرون و تلاش می‌کنه پاش کنه. وقتی می‌گم آروشا مواظب سرت باش، آروم سرش رو از کنار در رد می‌کنه و کاملاً مواظبه که به جایی نخوره. اگر هم سرش یا دست‌وپاش به جایی بخوره مثلاً میز یا دیوار، بلافاصله میز رو می‌زنه و می‌گه اه. به‌ش می‌گم آروشا خودت باید مواظب خودت باشی؛ همچین به من نگاه می‌کنه که انگار کاملاً متوجه موضوع شده.

عاشق حضور غیاب مربی‌شون تو کلاس شده و تا مربی‌شون می‌پرسه بچه‌ها آروشا اومده؟ خودش می‌گه بببببببببببب و ذوق می‌کنه و اگه کسی نیومده باشه می‌گه ننننننننننننننننننن و دست‌هاش رو به علامت نیومدن تکون می‌ده. بنابراین کارمون شده از صبح تا شب تکرار شعرهای تو کلاس و حضور غیاب کردن. اون‌قدر آروشا به کلاس‌هاش علاقه‌مند شده و مربی‌شون رو دوست داره که هنوز نمی‌دونم ترم بعدی رو هم ببرم همین جا یا نه. تا به‌ش می‌گیم چه پیرهن قشنگی، بلافاصله لباس‌ش رو می‌گیره بالا و نشون می‌ده. اگر پیرهن تن‌ش کنم حتماً باید کفش بپوشه و اگه یادم بره پاش رو نشون می‌ده و می‌گه دش. کلاً حدود دو سه هفته ست که موهاش رو پاپیون و گل سر می‌زنم. وقتی کوچک‌تر بود دوست داشتم نی‌نی باشه و فکر می‌کردم اذیت بشه البته مویی هم نداشت که بشه گل سر زد. اما برعکس انتظارم خیلی دوست داره و اگر پاپیون‌ش از سرش بیفته می‌آره می‌ده به من که دوباره براش بزنم. می‌دونه که وقتی سوار آژانس می‌شیم باید پول بدیم خودش در کیفم رو باز می‌کنه و از توش پول در می‌آره و می‌ده به آقای راننده.

همچنان عاشق بابا علی‌ه و به‌محض این‌که از خواب بیدار می‌شه اول عکس عروسی بالای تخت‌خواب‌مون رو نشون می‌ده و می‌گه: بابا. یه مدت صبح که بیدار می‌شد بطری آب معدنی رو که ازشب قبل کنار تخت‌خواب‌مون بود نشون می‌داد و می‌گفت بابا به‌به و منظورش این بود که بابا این آب رو می‌خوره حالا یاد گرفته به آب می‌گه با. هر چی من و علی می‌گیم آروشا آبببببببببببببببببببببببببببببببببببب باز می‌گه با. چند شب پیش نصف شب بیدار شد و گفت با! ما فهمیدیم تشنه‌شه و آب می‌خواد! جمعه هم سر نهار داشتیم یه کوچولو بهش ماهی می‌دادیم که گفت مایی و چند بار هم تکرار کرد. هر وقت هر چیزی رو آروشا به من می‌ده به‌ش می‌گم مرسی و الان چند روزه به‌محض این‌که چیزی بدم دست‌ش می‌گه مِ. داشت آب می‌خورد نشست تو گلوش و سرفه کرد مامان‌م چند تا زد پشت‌ش. حالا از اون روز هر وقت آب می‌خوره می زنه پشت گردن خودش به نظرم یه جورایی داره پیشگیری می‌کنه. چند روز پیش داشتم حاضر می‌شدم ببرم‌ش کلاس شروع کرد به غر زدن من هم برای این‌که حواس‌ش پرت بشه یه‌دونه ریمل دادم دست‌ش برگشتم دیدم ریمل روداره می کنه تو چشمش!

واکسن یک‌سالگی رو هم با مشورت دکترش با چهار روز تأخیر زدیم. آروشا بیش از انتظارم گریه کرد ولی تب و ناراحتی بعدی نداشت. قدش 76 و وزن‌ش 600/10 بود و دکترش راضی بود. این روزها بد غذا شده و بعضی غذاها رو که قبلاً خیلی خوب می خورد الآن نمی‌خوره.

 براش بیسکویت LEIBNIZ می‌گیریم؛ مثل بیسکویت‌های حیوونی بچگی‌های خودمونه ولی کم‌شیرین‌ه و محصول کشور آلمان. کلی هم ویتامین و زینک و ... داره. خوبی‌ش هم اینه که رو درش یه لیبل داره که بعد از استفاده درش رو می‌بندی که خشک نشه. خیلی این بیسکویت‌ها رو دوست داره. طوری که اگه تو آشپزخونه دم دست باشه و ببینه دیگه نه صبحونه می‌خواد و نه نهار؛ فقط بیسکویت می‌خواد. برای بیرون هم خیلی خوبه. اگه تو ماشین و خیابون گریه کنه به‌محض این‌که یه‌دونه بدیم دستش می‌گه مِ و ساکت می‌شه. خودمون هم عاشق‌ش شدیم. چند روز پیش آخر شب اومدیم خونه می‌گم علی بیسکوییت آروشا رو اُپن بود کو؟ می‌گه همه‌ش رو خوردم. خودم هم با چایی دوست دارم. به اسم آروشا به کام ما.

هفته‌ی پیش پنجشنبه تولد دختر گل یکی از دوست‌های دوران حاملگی، (استخر بیمارستان صارم)، آرشیدای ناناز بود که من و آروشا رفتیم و خیلی خوش گذشت. جمعه‌ی گذشته هم بردیم‌ش رستوران کودک شاد. کلی خوشحال شد و بازی کرد. خیلی محیط‌ش خوب بود و همه وسایل و غذاها و موزیک وحتی دستشویی‌ها برای بچه‌ها طراحی شده بود. اون‌قدر فضا کودکانه‌ست که بزرگ‌ترها احساس اضافه‌بودن می‌کنن. کیفیت غذاش هم خوب بود و از همه بهتر مربی‌هاش بودن که خیلی مهربون بودن و بامسئولیت. فقط مشکل این‌جا بود که آروشا می‌خواست تا ابد تو رستوران بمونه و موقع برگشتن تقریباً تا وسط راه گریه کرد.

برای تعطیلات خرداد بلیت شیراز گرفتیم و از الآن خوشحال‌یم که داریم می‌ریم. بنابراین تولد سیزده ماهگی آروشا رو شیراز هستیم ولی فکر نکنم دیگه از این به بعد هر ماه تولد بگیرم. مامان و بابا کلی خوشحال شدن و منتظر آروشا هستن با فیلم و عکس‌های تولدش. خدا کنه تا اون روزحاضر بشه؛ البته آتلیه به‌مون قول داده ولی باز نگرانم. می‌گم آروشا بریم شیراز می‌گه نه!

 


+ نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()