جهان با تو زیباتر است

شیرازنامه پرماجرا

ما آومدیم و مثل همیشه خدا رو شکر با انرژی مثبت. سه​شنبه شب رفتیم و دوشنبه صبح برگشتیم. آروشا هم خیلی همکاری کرد و تو هواپیما اصلاً اذیت نکرد؛ به قول باباش Lady واقعی بود. این بار با دیدن مامان و بابا و عمه و عمو اصلاً غریبی نکرد و خیلی سریع ارتباط گرفت. به نظر مامان این​ها و عمو رضا که حدود دو ماه بود ندیده بودن​ش خیلی خانوم شده بود. کلی از راه رفتن و کارهای جدید آروشا ذوق کردن و لذت بردن. این چند روز صبح​ها بین ساعت هشت تا نه صبح چشم​هاش رو باز می​کرد و وقتی می​دید خونه​ی خودمون نیست دیگه کاملاً بیدار می​شد و می​خواست ازاتاق بره بیرون. بعدازظهرها هم یک ساعت به​زور می​خوابید. دائم می​خواست بازی کنه و از فرصت استفاده کنه. از نظر غذایی خوب بود درست مثل برنامه​ی خونه​ی خودمون سر موقع غذا می​خورد. در کل سفر خوبی بود ولی چند تا اتفاق پیش اومد که این سفر همیشه خاطره​ش برامون بمونه.

 روز اول من و علی و آروشا به همراه عمه بهنوش تصمیم گرفتیم بریم بیرون برای عمو رضا که دکترا قبول شده بود و تولدش هم بود گل بخریم و بریم استقبال​ش. از گل​فروشی ارم یه دسته گل خیلی خوشگل خریدیم که مثل همیشه برامون سفارشی پیچید وخوشحال و خندون رفتیم به سمت عمو رضا. سر دور برگردون یه ماشینی به ماشین جلویی ما راه نداد و با هم یه کم بحث کردن. وقتی دور شد سرش رو از ماشین آورد بیرون و یه فحش بد به ماشین جلویی ما داد. تازه مسیر باز شده بود و همه داشتن حرکت می​کردن که ماشین جلویی یک دفعه زد رو ترمز و قفل فرمون در آورد که بره دعوا. علی هم که اصلاً انتظار نداشت وسط اتوبان این دیوونه بزنه رو ترمز با این که سریع ترمزگرفت از پشت کوبید به پرایده که از صندوق تا در عقب مچاله شد. من که تا چند لحظه شوک شده بودم و باورم نمی شد روز اولی این اتفاق افتاده باشه. فقط برگشتم عقب رو دیدم که آروشا ترسیده بود و تو بغل بهنوش داشت گریه می​کرد. قبل از اینکه از خونه بیایم بیرون من رفتم تو اتاق بابا و مامان که سوییچ رو بردارم وقتی اومدم بیرون مامان گفت برو اون یکی رو بردار و با ماشین جدیده برید بیرون. من هم گفتم چه فرقی می کنه باهمین می​ریم. ولی مامان رفت سوییچ رو آورد و ما هم قبول کردیم. اون لحظه​ی تصادف به بهنوش گفتم کاش با همون قبلیه اومده بودیم بیرون. بهنوش هم مبهوت به من نگاه می​کرد . ماشین جدید بابا خیلی نو بود و حدود دو ماه بود که خریده بودن و حتی هنوز بوی نویی تو ماشین می​اومد. خلاصه  علی پیاده شد و تازه باید اون دیونه رو هم آروم می​کرد که وسط اتوبان قفل فرمون به دست عربده می​زد که مگه من ناموسم رو ازسر راه آوردم که هر کسی یه فحش بده و بره. علی هم بهش گفت آقای محترم آروم باش اینطوری که بیشتر داری به اعصاب زن و بچه​ت لطمه می​زنی. خلاصه پلیس اومد و گفت که ما مقصریم و باید خسارت بدیم. کارت بیمه هم خونه بود. بنابرین دور زدیم و به همراه ماشینی که بهش زده بودیم رفتیم به سمت خونه. علی وقتی نشست تو ماشین گفت که ماشین هیچی نشده و من خیلی باور نکردم چون پرایده واقعاً له شده بود. به علی گفتم این مرده نرمال نیست نبرش تا دم خونه تا آدرس رو یاد بگیره نزدیک​های خونه که رسیدیم برو بیمه رو بیار. وقتی وایستاده بودیم که علی بره و برگرده پیاده شدم و دیدم واقعاً به غیر ازیه خط نازک رو سپر هیچی نشده و کلی خیالم راحت شد چون واقعاً اگه چیزی می​شد دلم می​سوخت برای نویی ماشین. خلاصه به خیر گذشت. به رضا هم زنگ زدیم خودت بیا خونه. بابا هم فقط می​خندید و از این​که اتفاقی برامون نیفتاده بود خیلی خوشحال بود به خصوص که آروشا هم با ما بود و بارها مامان گفته بود برای شیراز هم یه صندلی ماشین بخرن و من گفته بودم لازم نیست و مگه چقدر ما آروشا رو با ماشین بیرون می​بریم. دیگه با اومدن عمو رضا کلی گفتیم و خندیدم و حالمون اومد سر جاش. آخر شب حدودای ساعت دو نصف شب بود همه خواب بودن و فقط من و بهنوش داشتیم حرف می​زدیم و ناخن​هامون رو فرنچ می​کردیم که دیدیم زنگ در رو زدن. شوکه شده بودیم که اون موقع شب کی می​تونه باشه. همون موقع مامان از اتاق اومد بیرون و آیفون رو برداشت و فهمیدیم دزد اومده بوده تو کوچه و ماشین مستأجر پایینی مامان اینا که دم در بوده و رینگ اسپرت داشته رو زده. به​طور اتفاقی پسر همسایه متوجه سر و صدا می​شه و زنگ میزنه 110 و لحظه​ی آخر که دزدها داشتن می​رفتن پلیس می​رسه و از چهارتا سه​تاشون رو می​گیره. خلاصه همه​ی همسایه اومده بودن توکوچه؛ همسایه​ی پایینی هم خوشحال بود که دزدها رو گرفتن هم شوکه بود از اتفاقی که افتاده؛ همه مشغول شدن به بستن دوباره​ی رینگ​ها چون ماشین کلاً رو زمین بود و خیلی صحنه​ی خنده​داری بود ... بهنوش به من می​گفت تو هم بیا تو کوچه و من هم گفتم بهنوش این شکلی با لباس خواب بهنوش هم می​گفت می​خوای برو تیپ بزن و آرایش کن بعد بیا. مرده بودیم ازخنده همه تو کوچه و من هم پشت پنجره ی اتاق مامان و بابا. برق رو خاموش کرده بودم و  میوه می​خوردم و شاهد همه​ی ماجراها بودم و با بهنوش و مامان هم حرف می​زدم. تا خوابیدیم شد چهار صبح. علی رو هم اصلاً صدا نزدم چون صبح باید با اون آقا متشخصه می​رفت بیمه. گفتم بی​خواب نشه. وقتی صبح بیدار شد اصلاً متوجه ماجراهای شب قبل نشده بود.

شب اول اون​طوری گذشت. شب دوم هم مهمون عمورضا رفتیم بیرون. شب سوم با بهنوش و دوست​هاش رفتیم گردش و شام شب چهارم هم بعدازظهر خونه​ی دوست علی و شام هم خونه​ی پسرعمه​ش دعوت داشتیم. خانوم  پسر عمه سنگ تموم گذاشته بود و یه میز عالی چیده بود. آروشا هم تو خونه و حیاط شون می​چرخید و بازی می​کرد. اونها هم مرتب قربون صدقه​ش می​رفتن و به​ش می​گفتن شکر پلو! شب پنجم هم خونه​ی پسر دایی علی دعوت داشتیم که خوش گذشت. نی​نی​شون خیلی بزرگ شده بود و از اون بزرگ​تر پسر اول که هم حسابی قد کشیده بود و هم صداش دورگه شده بود. یه روز نهار هم من ته​چین درست کردم و به قول بهنوش برنده شدم. چون خیلی خوشمزه شده بود و بابا هم تعریف کرد. چند بار هم با بهنوش رفتیم گردش و خرید و بستنی خوری. شنبه صبح هم آروشا رو با علی بردیم سعدیه و حافظیه؛ علی براش غزل​های مورد علاقه​ش رو خوند. یه سکه هم دادیم دست​ش تا آروشا بندازه تو حوض ماهی؛ بعد از چند دقیقه که سکه رو سفت بین انگشت​هاش گرفته بود بالاخره رضایت داد و انداخت که ازش فیلم گرفتم. هوا خیلی گرم بود و آروشا لپ​هاش و بدن​ش یه کم برنزه شده. مردم هم مرتب دورمون جمع می​شدن و از آروشا تعریف می​کردن و ازش عکس می​گرفتن. یه خانومه به​مون گفت اگه دختره پس گوشواره​هاش کو؟! من هم گفتم مگه دختر بودن به گوشواره ست. گفتم علی معروف شدیم رفت. از پیرمرد زالی که سال​هاست دم در حافظیه با پرنده فال می​فروشه فال گرفتیم و عجب حافظ جواب​مون رو داد و انگار رفته بود تو دل من و علی و هر چی تو دل​مون بود ریخته بود بیرون ... این مسافرت پر بود از مناسبت و بنابراین هر روز یه سوژه داشتیم. قبولی دکترا و تولد عمو رضا، روزپدر و تولد سیزده ماهگی آروشا. باز هم مثل همیشه مامان و بابا و عمو و عمه شرمنده​مون کردن و کلی هدیه به آروشا دادن. خدا رو شکر تمام سروهایی که بابا برای آروشا کاشته بود گرفته و بزرگ شده بودن که بابا از این بابت خیلی خوشحال بود. دوشنبه صبح هم برگشتیم و حدودای ظهر خونه بودیم این بار ماشین نبرده بودیم فرودگاه؛ به نظر من سریع​تر اومدیم بیرون و رسیدیم خونه. تا بعد از ظهر چمدون رو باز کردیم و وسایل رو جابه​جا کردیم و لباس​شویی و این حرف​ها. عصری هم رفتیم خونه​ی پانیذ این​ها و تا آخر شب اونجا بودیم. سه​شنبه ظهر هم مامان این​ها ازشمال اومدن و بعدازظهر که آروشا بیدار شد رفتم خونه​ی اونا. آروشا از خوشحالی نمی​دونست چه​کار کنه. چهارشنبه هم کلاس بودیم. آروشا اول کلاس خیلی بی​حال بود طوری که نگران شده بودم چون چند تا هم عطسه کرده بود ولی آخرای کلاس دیگه حسابی سر حال شد و خیال​م راحت شد. چهارشنبه هفته​ی پیش هم کلاس​شون تشکیل نشده بود و از این بابت خیلی خوشحال شدم. از روزی که از شیراز اومدیم خیلی بهانه​گیر شده و از موقعی که از خواب بلند می​شه می​گه دَدَ تا بریم بیرون. جمعه هم بردیم​ش رستوران بچه های شاد و خیلی به​ش خوش گذشت. شنبه هم کلاس و بقیه روزها هم به روزمرگی تکراری گذشت. دوشنبه هم اومد ازروی زمین بلند شه سرش خورد به میز و ورم کرد. خیلی ترسیدم و بلافاصله زنگ زدم اورژانس صارم و با دکترش صحبت کردم و گفت یخ بذار و فشار بده. خدارو شکر زود خوب شد ولی خودم نصف عمر شدم.

آروشا این روزها هر لحظه یه کار جدید می​کنه و تو حرف زدن به سرعت داره پیشرفت می​کنه. کلمه​های جدیدش اول از همه به علی می گه اَدی، به من می​گه نااااااااااا، به چیپس می​گه پّیس و خیلی بامزه با تشدید می​گه. به سبزی می گه دبدی. به ماشین می گه ما و مرتب تو خیابون ماشین ها رو نشون می ده و می گه ما .وقتی عجله داریم مثل خودم می​گه بدو بدو، به باتری می​گه با و تا یه اسباب​بازی بدیم دست​ش اول باید باتری​هاش رو درآره و بازی کنه بعد دوباره بذاره سر جاش و اسباب​بازی رو روشن کنه. دیروز قطره​ی چشم بابا رو برداشته می​کنه تو دماغ​ش. فهمیدم از دفعه​ی قبلی که دکتر برای بینی​ش قطره داده بود یادش مونده. یاد گرفته دست​ش رو می​ذاره رو دماغ​ش و می​گه هیسسسسسسسسسسسسسسس! عروسک​هاش رو می​ذاره رو پاش و تکون می​ده با این​که خودش اصلاً این​جوری نخوابیده نمی​دونم از کجا یاد گرفته. یه ذره یقه​ی لباس هر کسی باز باشه دستش رو می​کنه تو و می​گه ممه! می​گم اون موقعی که باید می​خوردی، نخوردی حالا ممه به چه دردت می​خوره. با علی بعداز ظهرها می​ره پارک. موقع برگشت برام بلال می​خرن که آروشا پول​ش رو می​ده و با خودش یه برگ بلال هم میاره و بلال رو می​ده دستم. من هم کلی ازش تشکر می​کنم و از دیدن بلال ذوق می​کنم تا خوشحال بشه. مفهوم بو رو کاملاً متوجه شده و به محض دیدن گل و عطر می​گه بو البته ناگفته نمونه که موقعی هم که پی​پی می​کنه میاد می​گه بو بعدش هم دماغ​ش رو می​گیره می​گه پیف​پیف! تلویزیون داشت یه صحنه تو یه سریال نشون می​داد که زن و مرده همدیگه رو بوس می​کنن؛ دیدم با دقت داره نگاه می​کنه. وقتی تموم شد با سرعت اومد من رو بغل کرد و تلویزیون رو نشون داد و گفت بابا! مرتب هم پای من رو بوس می​کرد و برای مامان و بابا هم بوس می​فرستاد. دیگه باید خیلی حواس​مون رو جمع کنیم و تو انتخاب کانال​ها و زمان دیدن​شون برنامه داشته باشیم. آروشا یه اخلاقی داره که  وقتی خیلی خوشحال بشه با انگشت یه جایی رو نشون می​ده و می​خواد این​طوری ذوق​ش رو تخلیه کنه. دیشب خونه​ی مامان اینا وقتی عمه سرور با پسر عمه​هام اومدن از ذوق​ش لبه​ی دامن​ش رو گرفت و زد بالا و همین طوری نگه داشته بود تا اونها بیان تو. این دیگه چه مدل​شه من نمی​دونم!


+ نوشته شده در ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()