جهان با تو زیباتر است

از هر دری سخنی ...

آروشا این روزها علاقه​ی عجیبی به آسمون پیدا کرده و به محض این​که از خونه می​ریم بیرون به آسمون نگاه می​کنه؛ اگه روز باشه و آسمون آبی باشه می​گه: آب و فکر می​کنه آسمون پر از آبه، اگه شب باشه می​گه: ماه و باید ماه رو نشون​ش بدیم. دخترمون فوتبالی شده و به فوتبال می​گه: فوووووووووووووووووو و اگه علی لحظه​ای حواس​ش به بازی نباشه می​گه: اَدی فووووووووووووو و منظورش اینه که چرا فوتبال نمی​بینی. اگه علی خونه نباشه و تلویزیون فوتبال نشون بده می​گه: اَدی. قطار شدن و قطار بازی از بازی​های مورد علاقه​ی این روزهای آروشاست. با قطاری که باباش براش خریده حسابی مشغول می​شه، از واگن​هاش بار خالی می​کنه و بعضی وقت​ها به​جای بارهای قطار نلی (عروسک کوچولوی حموم) رو سوار قطار می​کنه؛ خلاصه حسابی مشغوله. عجیب دَدَری شده و از صبح تا شب می​گه دَدَ. به خصوص اگه علی هم جلوی چشم​ش باشه دیگه بیچاره علی. با اینکه تقریباً من و بابا مامان و علی یه اندازه به​ش محبت می​کنیم و براش وقت می​ذاریم ولی دخترک علاقه​ی متفاوتی به باباش داره و اول از همه براش باباشه و همه چیز رو به باباش ربط می​ده.
من و علی یه ساعت سِت هم داریم و همون قدر که آروشا ساعت رو رو دست باباش دیده، رو دست من هم دیده ولی با دیدن ساعت من هم می​گه بابا و وقتی می​گم مامی جون این ساعت منه و بابا هم مثل این رو داره می​گه: نه بابا. بابام و علی یه پیرهن دارن که فقط یه کم رنگ​هاشون با هم فرق می​کنه. چند روز پیش خونه​ی مامان اینا رفته اون پیرهن بابا رو آورده می​گه بابا. بابام هم گفت مرسی آروشا و خواست پیرهن رو از دستش بگیره که آروشا نمی​داد و می​گفت: نه اَدی. خلاصه ماجراها داریم با این دختر بابایی. من شنیده بودم دخترها بابایی می​شن و پسرها مامانی ولی دیگه نه در این حد. حتی اسم فیلم تولدش رو هم گذاشته اَدی نانای.

دوشنبه آروشا یه کم اسهال داشت و از شب تا صبح چند بار بیدار شد و به خاطر همین دوشنبه ظهر بردیم​ش اورژانس صارم. دکتر ویزیت​ش کرد و گفت مشکلی نیست؛ فقط مایعات بخوره که خدا رو شکر آروشا استاد آب خوردنه. چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که بر خلاف دفعه​ی قبل که برده بودیم​ش دکتر این​بار خیلی همکاری کرد و با دکتر دوست شد و وقتی دکتر معاینه​ش می​کرد فقط نگاه می​کرد. آخر سر هم تا دکتر گفت چند کیلوه سریع گفت: ده و با دکتر هم بای​بای کرد و بوس فرستاد. وقتی اومدیم تو ماشین من و علی تشویق​ش کردیم و گفتیم آفرین که این​قدر خانوم بودی.

ابرو و چونه رو هم یاد گرفته و نشون می​ده. اسم یکی از پسر عمه​هام عادل​ه و خیلی آروشا رو دوست داره و
هر وقت ببیندش کلی با آروشا بازی می​کنه آروشا هم اسم​ش رو یاد گرفته و خیلی بامزه می​گه: عااااااااااااااااااااااااده. به محض این​که می​شینه تو ماشین می​گه نانای و بعدش هم کنترل ضبط رو می​خواد و دیگه اگه یک ساعت هم تو ماشین باشیم یه​دونه آهنگ هم نمی​تونیم گوش کنیم. گوشه​ی اتاقم یه سبد دارم که عطر و اسپری و افترشیو و لوسیون و.... مون رو توش گذاشتیم. آروشا به​محض بیدار شدن می​ره سراغ​شون و همه رو می​ریزه بیرون و برای یه عطر باید بخوابیم رو زمین و از زیر تخت بیاریم​شون بیرون.

از هر کاری خسته بشه می​گه بای​بای. مثلاً داره تاب​بازی می​کنه می​گه: بای​بای یعنی بریم سرسره سوار شیم. شب​ها خونه ی مامان اینا وقتی خیلی خسته می​شه و می​خواد بخوابه می​گه: بای​بای؛ یعنی دیگه بریم خونه​مون.

جرأت نداریم پامون رو بذاریم تو حموم (البته خونه​ی مامان اینا) حتی برای شستن​ش چون دیگه ول کن نیست تا بره تو وان و حسابی آب​بازی کنه. بنابراین بعضی وقت​ها تا روزی دوبار هم آروشا می​ره حموم. دیشب بردیم​ش حموم و مثل همیشه خواستیم موهاش رو با سشوار خشک کنیم که دیدیم می​گه من رو بشونید رو صندلی میز توالت. می​خواست مثل من و مامان رو صندلی موهاش رو خشک کنه.

هفته​ی پیش دوشنبه رفتم برای آروشا از بنتون کفش خریدیم و با کلی ذوق اومدیم خونه پاش کنیم دیدیم کوچکه و وقتی خواستیم بزرگ​تر بگیریم گفتن ندارن. به​جاش یه شلوار لی براش خریدم. تمام کفش​های آروشا به پاش  کوچک شده و دو جفت بیشتر نداره. نمی​دونم کجا برم تا کفش راحت و خوشگل پیدا کنم. مامان​های با تجربه کمک کنید لطفاً.

سه​شنبه هم به مناسبت این​که امتحان​های پانیذ تموم شده بود شقایق ازم خواست از صبح آروشا بره خونه​شون تا باهاش بازی کنن و به قول شقایق انرژی بگیرن ازش. حدودای ظهر بود که بیدار شد. حاضرش کردم و وسایل​ش رو گذاشتم. شقایق و پانیذ اومدن بردن​ش تا هفت شب که رفتیم دنبال​ش. حسابی به​ش خوش گذشته بود. حموم رفته بود و بازی کرده بود. من هم گفتم از فرصت استفاده کنم برم استخر، پیش خودم گفتم نکنه ساعت​های بعد از زایمانی​ها تغییر کرده بهتره اول زنگ بزنم و وقتی زنگ زدم فهمیدم کلاس​های بعد از زایمان رو برداشتن و ساعت​ش رو برای باردارها گذاشتن. نمی​دونم سیاست بیمارستان چیه ولی برای من که کلاس​های بعد از زایمان چه از نظر کمک به سریع جمع شدن بدن​م و چه از نظر روحی مثبت​تر بود. خدارو شکر من تا جایی که تونستم ازتمام کلاس​ها استفاده کردم ولی مامان​های آینده خیلی به ضررشون شد.

این روزها اساسی متحول شدم و دارم تبدیل به یه نازنین دیگه می​شم. یه نازنین خیلی صبور، یه نازنین خستگی​ناپذیر، یه نازنین از خود گذشته و متفاوت با نازنین قبل. باورم نمی​شه من که حتی یه میلی​متر وسایل خونه​م رو جابه​جا نمی​کردم و تحمل بی​نظمی برام غیر ممکن بود الان این​قدر راحت از صبح تا بعد ازظهر می​ذارم آروشا هر کاری دوست داره بکنه و فقط راحتی​ش برام مهمه. البته به محض این​که می​خوابه من تا خونه رو عین روز اول​ش نکنم نمی​شینم. وقتی کارم تموم شد آروشا هم بیدار می​شه. این​طوری به خودم فشار می​آد و تقریباً استراحتی در کار نیست. می​خوام هم بچه​داری کنم و هم خونه همیشه مرتب و منظم باشه، به خودم برسم، به آروشا برسم و خلاصه این​که آدم اگه با بچه بخواد درست مثل قبل زندگی کنه و کوچک​ترین تغییری به زندگی​ش نده، حتی اگر کمک دائمی هم داشته باشه باز سخته، خیلی سخت.

+ نوشته شده در ٤ تیر ۱۳٩۱ ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()