جهان با تو زیباتر است

من ...

آروشا خانوم دیگه خودش و داشته​هاش رو شناخته و وقتی ازش می​پرسیم اینجا اتاق کیه؟ بلافاصله می​زنه به سینه​ش و می​گه منه. آروشا این شیشه شیر برای کیه؟ منه و ... انقدر از این من گفتن​ش خوش​م میاد که هر دفعه که می​گه بلافاصله می​گم قربون تو. این روزها حرف حرف خودش شده و اگه چیزی بر وفق مرادش نباشه پا می​کوبه! واقعاً نمی​دونم این کار رو ازکجا یاد گرفته. دیده بودم بچه​های دو سه ساله پا بکوبن ولی بچه​ی یک ساله رو دیگه فکر نمی​کردم از این کارها بکنه. دیگه این​که خلاصه حسابی شیطون شده و پوستم کنده شده انقدر دنبال​ش رفتم و مواظب​ش بودم. غذا خوردن​ش همچنان سخت​ه و باید کاملاً حواس​ش پرت باشه که چند تا قاشق غذا بخوره. مثلاً دیشب برای این​که شام بخوره مامانم فکر کنم ده تا بیشتر موشک درست کرد و فرستاد اون​ور میز تا تمام شام​ش رو خورد. خونه هم که باشم باید فیلم تولدش رو بذارم اون قسمتی که به دنیا می​آد تا حواس​ش پرت بشه و چند تا قاشق غذا بخوره. دیروز براش پسته خام آسیاب شده ریختم تو بشقاب و گذاشتم جلوش همه رو خورد و خیلی خوشش اومد، انگشت​ش رو که خیس شده بود می​زد تو پسته​ها و می​خورد. خیلی خنده​دار بود.

اون​قدر فیلم تولد دیدم دیگه از این​که تولد گرفتم دارم پشیمون می​شم. نصف روز Your Baby Can و نصف دیگه​ی روز تولد. البته بیشتر گوش می​کنه و می​خواد در حال بازی مطمئن بشه که داره پخش می​شه. دیروز می​خواستم برم حموم، گذاشتم​ش تو کالسکه دم در حموم؛ داشت به من نگاه می​کرد و از اون​ور هم تلویزیون تولد رو پخش می​کرد که یک دفعه گفت عمه وقتی اومدم بیرون دیدم دقیقاً عمه​ش داره اونجا با همون آهنگ می​رقصه. بعد اومدیم تو اتاق و داشتم حاضر می​شدم که گفت عادل سریع پریدم جلوی تلویزیون و دیدم همون موقع عادل اومد رقصید. باورم نمی​شد این​قدر حواس​ش جمع باشه و تا این حد به جزئیات توجه کنه. شب​هایی هم که ماه تو آسمون​ه دیگه تا از خونه​ی مامان اینا بیایم خونه​مون باید علی یه جا پارک کنه و آروشا رو بیاره پایین و چند دقیقه​ای ماه رو تماشا کنه.

این روزها زیاد بابا بابا می​کنه که برای شیراز رفتن​م خیلی نگران​م کرده و نمی​دونم چی بشه. از یه طرف هم برگردیم علی یه سفر حدوداً بیست روزه داره که بالاخره باید عادت کنه. اگه من باشم و علی نباشه یک​سره می​گه بابا و اگه من هم نباشم می​گه مامان یه جورایی رو بودن من حساس تره.

معمولاً شب​ها که از خونه​ی مامان اینا میایم من و علی دو سه ساعتی بیداریم و در حالی که آروشا خوابه به زندگی عادی​مون می​رسیم. دو سه شب پیش به یاد دوران قبل از بچه​دار شدن​مون نصف شب هوس یه خوراکی خوش​مزه کردیم؛ بلافاصله هات​داگ مورد علاقه​ی علی رو درست کردم و دو تایی خوردیم. یادش به​خیر اون موقع​ها شب​های تعطیلی مثلاً ساعت چهار صبح واسه ی خودمون سیب​زمینی سرخ می​کردیم ومی​خوردیم و می​خوابیدیم تا ظهر فرداش. کلاً نصف شب آشپزی و غذا خوردن دو تایی خیلی حال می​ده. کلی هیجان داره و می​چسبه. این هم هات داگ پخته شده در ساعت دو بامداد دوشنبه 19 تیرماه 1391

 

چمدون شیراز رو بستم. سه​شنبه صبح بهنوش میاد و چهارشنبه شب می​ریم شیراز. علی هم سه​شنبه هفته​ی دیگه میاد و جمعه با هم برمی​گردیم. مامان و بابا به شدت منتظر یکی یدونه​شون هستن. من تو این یازده سال که عروس این خانواده شدم معمولاً سالی دو یا سه بار می رفتیم شیراز ولی از وقتی آروشا اومده هر فرصتی پیش بیاد شیرازیم تا مامان و بابا بتونن تمام شیرین​کاری​های آروشا رو تو ماه​های مختلف ببینند.


+ نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()