جهان با تو زیباتر است

مادرانه

عروسک خانوم ما این روزها با عروسک خوشگلی که دوست گل​م براش هدیه آورده حسابی مشغول بازی​ه و دائم داره تو کالسکه لالایی می​خونه براش. همچنان بازی مورد علاقه​ش قایم باشک​ه. تازگی​ها یاد گرفته تنهایی بره قایم بشه و برای بازی مجبور نیستیم منتظر فرد سوم بمونیم. کلاً خیلی دوست داره مستقل باشه و همه​ی کارها رو خودش انجام بده وقتی می​خواد غذا بخوره دست​ش رو می​زنه رو میز که یعنی ظرف رو بذار جلوی خودم تا خودم بخورم یا دوست داره خودش کفش​هاش رو پاش کنه. هفته​ی پیش خونه​ی مامان بودیم که مامانی به عزیز آمپول زد و آروشا هم رفت تماشا کرد. از اون روز می گیم آروشا مامانی به عزیز آمپول زد؟  انگشت​ش رو می ذاره رو باسن​ش و می​گه آپ. بعضی وقت​ها به ما هم آمپول می​زنه و خیلی خوش​ش اومده. جدیداً تو خواب خیلی تکون می​خوره. وقتی صبح علی می​ره و جاش رو تخت خالی می​شه آروشا رو می​آرم کنارم می​خوابونم. بعضی وقت​ها اون​قدر می​غلطه که پاش تو گردن​مه و یا کاملاً عمود به من می​شه و خلاصه از باباش بیشتر رو تخت جا می​گیره این فسقلی. ولی با این وجود هر لحظه​ای که چشمم رو باز می کنم و صورتش رو می​بینم که خوابیده و پف کرده کیف می کنم و کلی عشق می​کنم. وقتی بیدار می​شه سریع از رو تخت میاد پایین و عکس من رو دیوار رو که خیلی پایینه و آخرین عکسه و هم قد آروشاست رو بوس می کنه و می​گه ماما و بعدش هم می​گه بای بای یعنی من رفتم بیرون از اتاق بازی کنم و تا من هم باهاش بای بای نکنم و رضایت رو نگیره از اتاق بیرون نمی​ره و انقدر تکرار می​کنه تا من بگم بای بای. البته فبل از بیرون رفتن ازاتاق دو سه تا عطر و اسپری رو بر می​داره و می​ندازه زمین و بعد می​ره. تقریباً دیگه یاد گرفته اسباب بازی ازاتاق بیرون نیاره و تو اتاق بازی کنه ولی دوست داره من هم برم کنارش بشینم و با هم بازی کنیم و میاد انگشت من رو می​گیره و با خودش می​بره تو اتاق و دست​ش رو می​زنه رو زمین و می​گه: بِ یعنی بشین و با من بازی کن در صورتی که وقتی اسباب بازی​ها تو هال بود بیشتر خودش بازی می​کرد. یه بار تو هواپیما به​ش یه کتاب دادن که توش استیکر داشت و باید برای حیوون​ها چشم می​چسبوندیم چند وقت پیش کتاب رو آوردم و چشم​ها رو چسبوندیم حالا عاشق این شده که چشم بدم دستش و بچسبونه تو کتاب. چشم​ها تموم شد و رفتیم براش یه بسته استیکر ماهی و حیوونات دریایی خریدیم تا در کشو رو بازمی کنه اول اون​ها رو میاره بیرون و چندتاش رو می​چسبونه تو دفترش و بعد می​ره سراغ یه بازی دیگه. روز اول یه دونه​ش رو چسبوند رو زمین و گفتم آروشا فقط تو دفتر نقاشی باید بزنی و دیروز دیدم داره بازی می کنه و یدونه چسبوند به پازلش و به خودش گفت نه نه و کند و چسبوند تو دفترش. کلی خندم گرفته بود به کارش و بعدش رفتم و کلی چلوندمش. یه میز پر از قاب عکس تو پذیرایی دارم که این روزها آروشا روزی چند بار تا جایی که دستش می​رسه قاب​ها رو می​ندازه رو زمین و عکس​ش رو در میاره و می​ره. دوباره تا ببینه میز پر شده بر می​گرده و ... حالا تا کی باشه که بی​خیال میز بشه. دیدن فیلم تولد خدارو شکر به دوبار در روز کاهش پیداکرده و این یعنی تحولی بزرگ برای من که فیلم تولد رو حفظ شدم. به​ش می​گیم Give Me Five دست​ش رو میاره و می​زنه کف دستمون و چون همیشه باباش به​ش می​گه Yes اون هم می​گه Ye,. البته سه چهار ماهه که این کار رو می​کنه و من یادم رفته بود براش ثبت کنم. شعر مورد علاقه​ش آهنگ I’m a Little Teapot  توی سی​دی​شه که خیلی دوست داره براش بخونم و به محض شنیدن​ش سریع خم می​شه  و عین خودش اداش رو در میاره. صدای گاو، پیشی و هاپو، ببعی و جوجو رو هم کاملاً بلده البته خیلی وقته و این رو ه یادم رفته بود. بوس​هاش هم حسابی صدا دار شده و چه کیفی داره وقتی دست های کوچولوش رو دور گردن​م می​ندازه و یه بوس صدار دار می​کنه.

 این روزها آروشا عاشق گوجه فرنگی خام شده و به محض اینکه در یخچال باز بشه گوجه تو کشو رو نشون می​ده و می​خواد و تازه باید درسته تحویل بگیره وگرنه به​ش بر می​خوره و نمی​خواد. هندونه هم خیلی دوست داره و براش کوچولو می​ذاریم تو بشقابش و می​خوره. دیروز رفته بودیم با مامان و آروشا خونه​ی یکی از اقوام سر خونه نویی. روی میز هال​شون پر بود ازمیوه و شیرینی و هندونه ولی خیلی برام جالب بود که آروشا تو اون سه ساعتی که اونجا بودیم حتی یک​بار هم دست به وسایل روی میز نزد و حتی وقتی می​خواست بره تو اتاق دست دختر صاحب​خونه رو می​گرفت و با خودش می​برد تا با خرس بزرگی که تو اتاق داشت بازی کنه. الهی من فدات بشم عروسک واقعی من که این​قدر خانوم و فهمیده​ای.

آروشا روز به روز بیشتر داره شبیه مامانم می​شه و کارهاش درست شبیه باباش. جدیداً نوک موهاش فر شده و داره لول لول می​شه موهای مامان کاملاً فره و موهای من و علی کاملاً صاف و آروشا ترکیبی از هر دو، ریشه ی مو صاف و نوک مو فر!

 

کلاس​هاش رو هم مرتب می​ره. دو جلسه​ی دیگه تموم می​شه. مربی​شون داره از اینجا می ره و برام ترم آخر یه مربی جدید گذاشتن و به خاطر این موضوع و هم اینکه توشهریور ممکنه یه مسافرت دو هفته​ای داشته باشیم این ترم رو ثبت نام نمی​کنم که هم یه استراحتی داشته باشیم و هم ببینم مربی جدید به خوبی مربی قبل هست یا نه.

هفته​ی پیش هفته​ی خوب و شلوغی بود برام. یه روز یکی ازدوست​های گل وبلاگی با دختر کوچولوش اومدن خونه​مون. خیلی خوب بود. یه روز هم دوست دوران فوق لیسانس​م که الان یه نی​نی 20 هفته​ای تو شکم​ش داره اومد دیدن آروشا. دیدار دوباره بعد از حدود دو سال و نیم خیلی برامون هیجان داشت. کلی با هم حرف زدیم و خوش گذروندیم. دیروز هم که رفتیم خونه​ی خاله​ی پانیذ. جمعه​ی پیش آروشا رو بردم بچه​های شاد که تا عمر دارم اون شب رو فراموش نمی​کنم. خیلی داشت به من و علی و آروشا خوش می​گذشت که درست وقتی که علی داشت حساب می کرد و آروشا هم بازی می​کرد و من هم نگاه​ش می​کردم که دست یه نی​نی بزرگ​تر از خودش رو گرفته بود و داشتن با هم می​رفتن توخونه​ای که با اسباب​بازی​ها ساخته شده بود که دیدم مادر بچه اومد دست بچه​ش رو با عصبانیت از دست آروشا در آورد و  یه داد هم سر آروشا زد و یه چشم غره هم به آروشا کرد. من واقعاً شوکه شده بودم که چرا این کار رو کرد. این​ها که دارن بازی می کنن و آروشا کوچک​ترین خطایی نکرده و من هم یک لحظه چشم از آروشا بر نداشته بودم که فکر کنم شاید تو اون لحظه ممکنه آروشا حرکتی کرده باشه. تا ته قلب​م و جیگرم آتیش گرفت مخصوصاً وقتی چهره​ی متعجب آروشا رو دیدم. الهی بمیرم برای بچه​م الان که بعد از پنج روز دارم اینها رو تایپ می​کنم هنوز قلبم می​سوزه که چه ناحق این از خدا بی​خبر با بچه​ی من این​طوری رفتار کرد. خلاصه اون لحظه کوچک​ترین عکس​العملی نشون ندادم و صبر کردم علی اومد و آروشا رو بغل کرد و از رستوران اومدیم بیرون بعد به علی گفتم یه لحظه اینجا صبر کن تا من برم و برگردم و ماجرا رو برای علی گفتم. نمی​خواستم به آروشا استرس بدم و در عین حال از الان یاد بگیره که مامان​ش باید بیاد از حق​ش دفاع کنه و هر چی بشه گریه کنان بیاد دنبال من و ازم بخواد حق بقیه رو بذارم کف دست​شون. برگشتم داخل رستوران و دیدم نشسته با خیال راحت داره غذا می​خوره. رفتم کنارش وایستادم و آروم کنار گوش​ش گفتم عزیزم آدم با بچه​ی  این سنی این​طوری رفتار نمی​کنه که دستش رو بگیره بکشه و سرش داد بزنه و چشم غره بره اگه نمی​دونی ازاین به بعد بدون. دیدم عوض عذرخواهی پا شده داد داد تو رستوران که بچه​ی تو داشت بچه​ی من رو می​زد. گفتم عزیزم من خودم اونجا وایستاده بودم و اگر کوچک​ترین خطری احساس می​کردم می​اومدم جلو، بچه​ی من دست بچه​ی شما رو گرفته بود و تازه دختر شما از دختر من خیلی بزرگ​تره چه خطری تهدیدش می​کرد که اینطوری رفتار کردی؟ همون لحظه مربی​ای که خیر سرش اون​جا مواظب بچه​هاست اومد و گفت راست می​گه این خانوم ، فقط دست دختر شما رو گرفته بود. دیدم داره پر روبازی در میاره صدام رو بردم بالا و گفتم زن حسابی من 15 ماهه کمتر از عزیزم و جون​م به بچه​م نگفتم تو به چه حقی با بچه​ی من این جوری رفتار می​کنی دلت از جای دیگه پره برای چی سر بچه من خالی می​کنی. اومدم بیرون و بلند گفتم متأسف​م برای اون بچه که تو مادرشی. قلب​م داشت ازسینه​م می​اومد بیرون چون کلاً من آدمی هستم که خیلی مراعات مردم رو می​کنم و به همه از دکتر گرفته تا سوپور محل یه اندازه احترام می​ذارم. کلاً اهل دعوا نیستم و بنابراین جسم و روح​م هم برای این هیجانات ساخته نشده و این جور وقت ها بیش از اندازه به من فشار میاد؛ در حدی که تا چند ساعت حال​م بد بود و قربون صدقه آروشا می​رفتم. اون شب تا صبح هم نخوابیدم و به این موضوع فکر می کردم که چقدر مردم بدبخت​ن و بی​اعصاب و عقده​ای که حتی به بچه​ی یک​ساله هم رحم نمی​کنن. خلاصه رستوران بچه​های شاد رفت تو لیست سیاه من نه به خاطر این آدم و رفتارش بلکه به خاطر مدیریتی که مربی​ای رو مسئول مواظبت از بچه​ها گذاشته که کوچک​ترین احساس مسئولیتی نسبت به بچه​های بی​گناه نداره و اون لحظه تا من بخوام کفش​م رو در بیارم برم بچه​م بغل کنم فقط مثل ماست نگاه می​کرد و کوچک​ترین عکس​العملی به رفتار زشت این مادر عصبی نداشت. بگذریم بعدش رفتیم بستنی سنتی خریدیم و رفتیم خونه ی دایی​م (پانیذ) شب​نشینی و یه کم حال​م بهتر شد. آروشا هم که کلی با پانیذ بازی کرد و خندید.

برای آخر هفته به باغ تو کردان دعوت شدیم که قرار شد بریم پارسال چون آروشا خیلی کوچک بود می ترسیدیم ولی امسال دیگه فکر کنم مشکلی نباشه. از همه بهتر اینکه پانیذ اینا هم هستن و تمام مدت حواس​شون به آروشا هست و باهاش بازی می​کنن. آروشا هم می​تونه یه دل سیر ماه تماشا کنه.


+ نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()