جهان با تو زیباتر است

هفته ای که گذشت ...

آروشا این روزها هر روز با یه کلمه یا کار جدید سورپرایزمون می​کنه و به نظر من شیرین​ترین روزهای بچه​داری همین سن​ه. به باباش می​گه باباج​اَ یعنی بابا جون علی. به​ش می​گم آروشا shake your head no به علامت نه سرش رو تکون می​ده. به دوغ می​گه دود و خیلی دوست داره و جدیداً تو شیشه شیرش وسط روز دوغ می​ریزم و همین طور بعد از غذا هم دوغ می​خوره و به خاطر همین خواب​ش بهتر شده. وقتی دوغ رو می بینه با صدا ذوق می کنه و من می​میرم ازخنده. همچنان به​ش میگیم آروشا بترسون، سرش رو میاره پایین و اخم می​کنه و نگاه می​کنه و ماهم می​گیم وای وای خیلی ترسیدیم و ذوق می​کنه. به​خصوص وقتی یه نفر غریبه ببینه و بخواد با اون طرف دوست بشه اول اخم می کنه و بعد می​خنده. از اون​جایی که دوباره داره دندون در میاره، بعضی وقت​ها خیلی بد اخلاق​ه و غُر می​زنه و انگشت​ش تو دهن​ش​ه. خیلی دوست داره پشت میز بشین​ه و با ما غذا بخوره. خیلی هم مواظب خودش​ه و وقتی بخواد بیاد پایین می​گه پا.

آخر هفته​ی گذشته پنج​شنبه بعدازظهر رفتیم باغ و خیلی خوش گذشت. شب که آن​قدر هوا خنک بود که من تا صبح زیر پتو بودم. برای آروشا هم لباس گرم برده بودم. فقط چون عرض تخت​مون 140 بود و آروشا هم وسط خوابیده بود و یک​سره تکون می​خورد تا صبح له شدم؛ جای خواب​م خیلی کم بود. از صبح زود هم نور افتاد تو اتاق و آروشا ساعت نُه بیدار شد. از ذوق​ش بلند بلند می​خندید. شب قبل هم تا پنج صبح بیدار بودیم و بنابر این خوب نخوابیدیم. ولی در کل خیلی خوب بود و آروشا هم یا تو خونه مشغول شیطونی بود و یا بیرون تو حیاط تاب​بازی می​کرد. شب هم برگشتیم و یه کم جابه​جا کردیم و خوابیدیم.

 شنبه آخرین جلسه​ی کلاس آروشا بود که رفتیم. بعد هم رفتیم خونه​ی مامان اینا. زن دایی​م ازکانادا اومده و اون روز خونه​ی مامان اینا بود. تاحالا آروشا رو ندیده بود. کلی برای آروشا از دیزنی سوغاتی آورده بود به​علاوه​ی یه گردن​بند طلا که برای خودم هم می​تونم استفاده کنم. پسر دایی​م تو عید جشن عقدشون رو کانادا گرفته بودن و الان اومدن ایران عروسی بگیرن. عروس هم ایرانی​ه و دوست داره تمام مراسم موبه​مو اجرا بشه. بنابراین هفته​ی آینده دوشنبه حنابندون​ه و چهارشنبه عروسی که محل هر دو کرج​ه و البته عروسی توی باغ. دختر دایی​م و پسردایی​م آخر هفته میان و خود دایی​م یکشنبه صبح می​رسه. عروس حدود یک ماهه که​ اومده و در تدارکات عروسی​ه. کارت عروسی رو هم زن​دایی​م آورد که خود عروس درست کرده بود؛ نقاشی عروس و داماد روش کشیده بود و جای دامن عروس تور زده بود و زیرش متن کارت. این اولین باره که بعد از دوازده سال کل خانواده​ی دایی​م رو باهم می​بینیم و همین​طور این اولین عروسی​ه که آروشا توش شرکت می​کنه. دوست دارم ببینم چه​کار می​کنه.

سفر کاری بابا علی هم هفته​ی آینده​ست که بنابراین برای مراسم عروسی نیست ولی برای حنابندون هست. می​دونم بدون علی اصلاً خوش نمی​گذره. برای آروشا هنوز لباس نخریدم و نمی​دونم کجا برم. اصلاً حس​ش رو ندارم. شاید آخر هفته برم دنبال​ش. همه می​گن همون لباس تولدش رو تن​ش کن ولی نمی​دونم اندازه​ش​ه یانه. کفش​ش که کوچک شده باید لباس​ش رو یه بار دیگه تن​ش کنم و ببینم.

این هم چند تا ازعکس​های آروشا توی باغ

+ نوشته شده در ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()