﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>جهان با تو زیباتر است</title>
    <description>زیباترین لحظات و ناب‌ترین احساسات‌مان را برای دوست‌داشتنی‌ترین عضو خانواده در این‌جا به یادگار می‌گذاریم</description>
    <link>http://delbandema.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نازنین و علی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 21:07:53 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>گام‌های تازه</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;آروشا خانوم ما 24 اردیبهشت&amp;zwnj;ماه ساعت یک&amp;zwnj;ربع به ده شب اولین قدم&amp;zwnj;های زندگی&amp;zwnj;ش رو برداشت و با سه قدمی که راه رفت یک دنیا شادی رو به دل من و باباش آورد. راه رفتن آروشا خیلی برام شیرین بود و از دندون در آوردن و حرف زدن و چهار دست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;پا رفتن&amp;zwnj;ش بیشتر ذوق کردم. به قول علی یکی از قشنگ&amp;zwnj;ترین شب&amp;zwnj;های زندگی&amp;zwnj;مون بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;آروشای نازم، دختر شیرین&amp;zwnj;م، امیدوارم اولین قدم&amp;zwnj;های زندگی&amp;zwnj;ت آغازی باشه برای رسیدن به موفقیت و آرزوهات. با پشتکاری که داری به ما ثابت کردی که لایق بهترین&amp;zwnj;ها هستی و سربلندی از آن توست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;آروشا این روزها خیلی به من وابسته شده. بعد از این&amp;zwnj;که کمی بازی می&amp;zwnj;کنه و تو خونه می&amp;zwnj;چرخه میاد سرش رو می&amp;zwnj;ذاره رو پاهام یا رو شونه&amp;zwnj;م و من هم قربون&amp;zwnj;صدقه&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;رم بعد دوباره می&amp;zwnj;ره دنبال بازی. دوست داره محبت&amp;zwnj;ش رو ابراز کنه درست مثل من و علی که هیچ وقت از ابراز محبتمون دریغ نکردیم، آروشا هم به شیوه&amp;zwnj;ی خودش می&amp;zwnj;خواد به ما بفهمونه که دوست&amp;zwnj;مون داره. بعضی وقت&amp;zwnj;ها با بغل کردن، بعضی وقت&amp;zwnj;ها با بوس فرستادن و بعضی وقت با نگاه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;به نظرم خیلی عاقل&amp;zwnj;تر ازقبل شده و بعضی وقت&amp;zwnj;ها باورم نمیشه که آروشا داره بزرگ می&amp;zwnj;شه، که این همون نی&amp;zwnj;نی یک سانتی&amp;zwnj;متری&amp;zwnj;ه که تو اولین سونوگرافی دیدیم و اولین عکس&amp;zwnj;ش رو تو قاب اتاق&amp;zwnj;ش گذاشتیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;جدیداً به نقاشی علاقه&amp;zwnj;مند شده و با مدادرنگی&amp;zwnj;هاش و دفتر نقاشی&amp;zwnj;ش حدود یک&amp;zwnj;ربعی مشغول می&amp;zwnj;شه. بعد می&amp;zwnj;ره سراغ کفش&amp;zwnj;هاش و به من می&amp;zwnj;گه در یعنی در کمدم رو باز کن و کفش&amp;zwnj;ها رو می&amp;zwnj;ریزه بیرون و تلاش می&amp;zwnj;کنه پاش کنه. وقتی می&amp;zwnj;گم آروشا مواظب سرت باش، آروم سرش رو از کنار در رد می&amp;zwnj;کنه و کاملاً مواظبه که به جایی نخوره. اگر هم سرش یا دست&amp;zwnj;وپاش به جایی بخوره مثلاً میز یا دیوار، بلافاصله میز رو می&amp;zwnj;زنه و می&amp;zwnj;گه اه. به&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;گم آروشا خودت باید مواظب خودت باشی؛ همچین به من نگاه می&amp;zwnj;کنه که انگار کاملاً متوجه موضوع شده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;عاشق حضور غیاب مربی&amp;zwnj;شون تو کلاس شده و تا مربی&amp;zwnj;شون می&amp;zwnj;پرسه بچه&amp;zwnj;ها آروشا اومده؟ خودش می&amp;zwnj;گه بببببببببببب و ذوق می&amp;zwnj;کنه و اگه کسی نیومده باشه می&amp;zwnj;گه ننننننننننننننننننن و دست&amp;zwnj;هاش رو به علامت نیومدن تکون می&amp;zwnj;ده. بنابراین کارمون شده از صبح تا شب تکرار شعرهای تو کلاس و حضور غیاب کردن. اون&amp;zwnj;قدر آروشا به کلاس&amp;zwnj;هاش علاقه&amp;zwnj;مند شده و مربی&amp;zwnj;شون رو دوست داره که هنوز نمی&amp;zwnj;دونم ترم بعدی رو هم ببرم همین جا یا نه. تا به&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;گیم چه پیرهن قشنگی، بلافاصله لباس&amp;zwnj;ش رو می&amp;zwnj;گیره بالا و نشون می&amp;zwnj;ده. اگر پیرهن تن&amp;zwnj;ش کنم حتماً باید کفش بپوشه و اگه یادم بره پاش رو نشون می&amp;zwnj;ده و می&amp;zwnj;گه دش. کلاً حدود دو سه هفته ست که موهاش رو پاپیون و گل سر می&amp;zwnj;زنم. وقتی کوچک&amp;zwnj;تر بود دوست داشتم نی&amp;zwnj;نی باشه و فکر می&amp;zwnj;کردم اذیت بشه البته مویی هم نداشت که بشه گل سر زد. اما برعکس انتظارم خیلی دوست داره و اگر پاپیون&amp;zwnj;ش از سرش بیفته می&amp;zwnj;آره می&amp;zwnj;ده به من که دوباره براش بزنم. می&amp;zwnj;دونه که وقتی سوار آژانس می&amp;zwnj;شیم باید پول بدیم خودش در کیفم رو باز می&amp;zwnj;کنه و از توش پول در می&amp;zwnj;آره و می&amp;zwnj;ده به آقای راننده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;همچنان عاشق بابا علی&amp;zwnj;ه و به&amp;zwnj;محض این&amp;zwnj;که از خواب بیدار می&amp;zwnj;شه اول عکس عروسی بالای تخت&amp;zwnj;خواب&amp;zwnj;مون رو نشون می&amp;zwnj;ده و می&amp;zwnj;گه: بابا. یه مدت صبح که بیدار می&amp;zwnj;شد بطری آب معدنی رو که ازشب قبل کنار تخت&amp;zwnj;خواب&amp;zwnj;مون بود نشون می&amp;zwnj;داد و می&amp;zwnj;گفت بابا به&amp;zwnj;به و منظورش این بود که بابا این آب رو می&amp;zwnj;خوره حالا یاد گرفته به آب می&amp;zwnj;گه با. هر چی من و علی می&amp;zwnj;گیم آروشا آبببببببببببببببببببببببببببببببببببب باز می&amp;zwnj;گه با. چند شب پیش نصف شب بیدار شد و گفت با! ما فهمیدیم تشنه&amp;zwnj;شه و آب می&amp;zwnj;خواد! جمعه هم سر نهار داشتیم یه کوچولو بهش ماهی می&amp;zwnj;دادیم که گفت مایی و چند بار هم تکرار کرد. هر وقت هر چیزی رو آروشا به من می&amp;zwnj;ده به&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;گم مرسی و الان چند روزه به&amp;zwnj;محض این&amp;zwnj;که چیزی بدم دست&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;گه مِ. داشت آب می&amp;zwnj;خورد نشست تو گلوش و سرفه کرد مامان&amp;zwnj;م چند تا زد پشت&amp;zwnj;ش. حالا از اون روز هر وقت آب می&amp;zwnj;خوره می زنه پشت گردن خودش به نظرم یه جورایی داره پیشگیری می&amp;zwnj;کنه. چند روز پیش داشتم حاضر می&amp;zwnj;شدم ببرم&amp;zwnj;ش کلاس شروع کرد به غر زدن من هم برای این&amp;zwnj;که حواس&amp;zwnj;ش پرت بشه یه&amp;zwnj;دونه ریمل دادم دست&amp;zwnj;ش برگشتم دیدم ریمل روداره می کنه تو چشمش!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;واکسن یک&amp;zwnj;سالگی رو هم با مشورت دکترش با چهار روز تأخیر زدیم. آروشا بیش از انتظارم گریه کرد ولی تب و ناراحتی بعدی نداشت. قدش 76 و وزن&amp;zwnj;ش 600/10 بود و دکترش راضی بود. این روزها بد غذا شده و بعضی غذاها رو که قبلاً خیلی خوب می خورد الآن نمی&amp;zwnj;خوره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;براش بیسکویت LEIBNIZ می&amp;zwnj;گیریم؛ مثل بیسکویت&amp;zwnj;های حیوونی بچگی&amp;zwnj;های خودمونه ولی کم&amp;zwnj;شیرین&amp;zwnj;ه و محصول کشور آلمان. کلی هم ویتامین و زینک و ... داره. خوبی&amp;zwnj;ش هم اینه که رو درش یه لیبل داره که بعد از استفاده درش رو می&amp;zwnj;بندی که خشک نشه. خیلی این بیسکویت&amp;zwnj;ها رو دوست داره. طوری که اگه تو آشپزخونه دم دست باشه و ببینه دیگه نه صبحونه می&amp;zwnj;خواد و نه نهار؛ فقط بیسکویت می&amp;zwnj;خواد. برای بیرون هم خیلی خوبه. اگه تو ماشین و خیابون گریه کنه به&amp;zwnj;محض این&amp;zwnj;که یه&amp;zwnj;دونه بدیم دستش می&amp;zwnj;گه مِ و ساکت می&amp;zwnj;شه. خودمون هم عاشق&amp;zwnj;ش شدیم. چند روز پیش آخر شب اومدیم خونه می&amp;zwnj;گم علی بیسکوییت آروشا رو اُپن بود کو؟ می&amp;zwnj;گه همه&amp;zwnj;ش رو خوردم. خودم هم با چایی دوست دارم. به اسم آروشا به کام ما.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;هفته&amp;zwnj;ی پیش پنجشنبه تولد دختر گل یکی از دوست&amp;zwnj;های دوران حاملگی، (استخر بیمارستان صارم)، آرشیدای ناناز بود که من و آروشا رفتیم و خیلی خوش گذشت. جمعه&amp;zwnj;ی گذشته هم بردیم&amp;zwnj;ش رستوران کودک شاد. کلی خوشحال شد و بازی کرد. خیلی محیط&amp;zwnj;ش خوب بود و همه وسایل و غذاها و موزیک وحتی دستشویی&amp;zwnj;ها برای بچه&amp;zwnj;ها طراحی شده بود. اون&amp;zwnj;قدر فضا کودکانه&amp;zwnj;ست که بزرگ&amp;zwnj;ترها احساس اضافه&amp;zwnj;بودن می&amp;zwnj;کنن. کیفیت غذاش هم خوب بود و از همه بهتر مربی&amp;zwnj;هاش بودن که خیلی مهربون بودن و بامسئولیت. فقط مشکل این&amp;zwnj;جا بود که آروشا می&amp;zwnj;خواست تا ابد تو رستوران بمونه و موقع برگشتن تقریباً تا وسط راه گریه کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;برای تعطیلات خرداد بلیت شیراز گرفتیم و از الآن خوشحال&amp;zwnj;یم که داریم می&amp;zwnj;ریم. بنابراین تولد سیزده ماهگی آروشا رو شیراز هستیم ولی فکر نکنم دیگه از این به بعد هر ماه تولد بگیرم. مامان و بابا کلی خوشحال شدن و منتظر آروشا هستن با فیلم و عکس&amp;zwnj;های تولدش. خدا کنه تا اون روزحاضر بشه؛ البته آتلیه به&amp;zwnj;مون قول داده ولی باز نگرانم. می&amp;zwnj;گم آروشا بریم شیراز می&amp;zwnj;گه نه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_OhBX5w2R.jpg" alt="" width="400" height="501" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_T6lk37iv.jpg" alt="" width="400" height="501" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9482527/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9482527</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 21:07:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آرامش</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: small;"&gt;برای تو گفتن، از تو سرودن، و به یاد تو حس کردن اصلاً سخت نیست. فقط بخشی از آن احساس ناب پدرانه را در قالب واژگانی ریختم که دل&amp;zwnj;م را به یادت بیارامم. تا بدانی که چقدر دوستت دارم. شعر زیر را &amp;ndash; اگر بتوان شعرش خواند &amp;ndash; در نخستین سال&amp;zwnj;روز تولدت سروده&amp;zwnj;ام:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;آرامش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با دست&amp;zwnj;هایِ کوچک امّا بی&amp;zwnj;پایانِ تو، می&amp;zwnj;خواهم تا دوباره بِرویَم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به&amp;zwnj;سانِ دانه&amp;zwnj;ای آرمیده ... از عمقِ خاک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بِبارانْ مرا! چونان سرشکِ شوق بر گونه&amp;zwnj;یِ تف&amp;zwnj;دیده&amp;zwnj;یِ شرم&amp;zwnj;آلودم از حضورِ خود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در سال&amp;zwnj;هایِ بی-تو-بودن&amp;zwnj;م ... نبودن&amp;zwnj;م&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ضربان&amp;zwnj;م ده! همچون قلبِ تپنده&amp;zwnj;یِ خویش و فوّاره کن امید را از تاریک مردابِ امروز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به روشن آسمانِ فردا ... بی&amp;zwnj;ترسِ از فرود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بِبویْ&amp;zwnj;ام! که انفاس از استنشاقِ نکهتِ معصومانه&amp;zwnj;ات گُر می&amp;zwnj;گیرد در بی&amp;zwnj;تابیِ شبانه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هر دَم که هُرمِ وجودت را بر من می&amp;zwnj;پراکنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نوازش&amp;zwnj;م کن، با دست&amp;zwnj;های کوچک امّا بی&amp;zwnj;پایان خود! تا آب شوم ... تا جاری شوم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جاری&amp;zwnj;ام کن بَهرِ خود ... تا بپویم ... تا عاشقانه فرو ریزم ... تا جاودان&amp;zwnj;م کنی در بی&amp;zwnj;کرانِ بَحرِ بودن&amp;zwnj;ت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هر ذرّه&amp;zwnj;یِ وجودت و هر لحظه&amp;zwnj;یِ حضورت، تولّدِ دیگر باره&amp;zwnj;یِ من است؛&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آروشا جان، تولّدت مبارک!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL" align="right"&gt;تهران - &amp;nbsp;اردیبهشت 1391&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/82</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9439224/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9439224</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 16:14:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جشن تولد یکسالگی آروشا</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;با سلام به همه​ی دوست​های عزیزم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;خیلی ممنون از پیام​های تبریکی که برای آروشا خانوم ما فرستادید. اولین جشن تولد آروشا پنج​شنبه چهاردهم اردیبهشت 91 برگزار شد و از جشن تولدش یک خاطره​ی شیرین برامون باقی گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_ZXQ9WnfU.jpg" alt="" width="319" height="394" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_XrSUz91M.jpg" alt="" width="400" height="500" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;با توجه به اینکه آروشا هنوز کوچولو تشریف داره، ازمهمون​های گل​مون خواسته بودیم که بین ساعت هفت و نیم تا هشت خونه باشن تا قبل از اینکه آروشا خسته بشه مراسم تولد رو انجام بدیم. با اینکه تعداد مهمون ها به چهل نفر رسیده بود ولی خدا رو شکر با نیم ساعت تأخیر همه خودشون رو رسوندن و تولد رسماً شروع شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_Kifii8oB.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_CVbXk5bT.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_oPa8BNOT.jpg" alt="" width="400" height="341" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;در ابتدا موزیک​مون از من و علی خواست که بیاییم وسط و اول با آروشا تنهایی برقصیم و از آهنگ دوم دوستان همراهی​مون کنن. آهنگ "آره منم دوسِت دارم" سامی بود که من خیلی دوست​ش داشتم؛ نصف​ش رو دوتایی رقصیدیم و بعدش آروشا رو بغل کردیم و با آروشا رقصیدیم. بچه​م کلی ذوق​زده شده بود و آنقدر از موزیک با صدای بلند خوش​ش اومده بود که بلند بلند ذوق می کرد و با مهمون​ها بای​بای می​کرد. برای آهنگ دوم از همه خواستن بیان وسط و حلقه بزنن و با خوندن اسم هر کسی که گفتن پر بیاد وسط و با من و علی و آروشا برقصه. این آهنگ خیلی قدیمی​ه ولی هنوز کلی طرفدار داره ازجمله خود من. حدود نیم ساعت همه رقصیدن و بعد رفتیم برای اجرای مراسم تولد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_c6RqMirq.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;اول از همه آهنگ تولد اجرا شد و همگی با موزیک، تولد مبارک رو برای آروشا خوندن و آروشا هم از این​که اسم​ش رو همه می​خوندن خوشحال بود و دست می​زد. شمع تولد رو هم سه​تایی فوت کردیم چون آروشا هنوز بلد نیست شمع فوت کنه. بعد پانیذ برامون رقص چاقو کرد و از حق نگذریم واقعاً خوشگل رقصید و کلی هم هدیه گرفت. با شمارش معکوس کیک رو هم سه تایی بریدیم. روی کیک ش عکسش بود با همون لباس و کفش و مدل موی شب تولدش که حدود بیست روز قبل ش گرفته بودیم. علی زحمت کشیده بود و به مناسبت اولین جشن تولد آروشا براش یک شعر بسیار زیبا گفته بود که چون از وجودش بر می​اومد بسیار تأثیر گذار بود و همراهی صدای پیانو و اجرای بی​نظیر علی با صدای فوق​العاده​ش اشک شوق رو تو چشم همه آورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_I94Bp8H5.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_bPP9LvWO.jpg" alt="" width="400" height="542" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_VdCbc34y.jpg" alt="" width="400" height="629" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_7fZ9CxBV.jpg" alt="" width="400" height="512" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_uUhkVhLU.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;برای باز کردن کادوها پانیذ همراهی کرد با خوندن: تولد آروشا جونه این کادو از کدوم جونه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;کادوها از بزرگ​ترهای مجلس شروع شد به باز شدن. همه کلی زحمت کشیده بودن و هدیه​ها پول و سکه و دلار بود به​علاوه​ی دو تا پیرهن Zaraی خیلی خوشگل.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_6KhDo3ew.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;بعد از هر کادو به عنوان تشکر و به رسم یادگاری از طرف آروشا به دهنده​ی کادو یک پاکت گیفت هدیه می​دادیم و تشکر می​کردیم که شامل عکس آروشا با همون لباس روز تولدش روی تخته شاسی در سه مدل، بیسکوییت پخته شده با تم تولدش و عکس آویز و یک بسته پشمک یزد بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_FPHt0tHJ.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_eBPrpHKS.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;بعد از باز کردن تمام کادوها و تشکر، به افتخار آروشا، علی براش شامپاین ((Non-Alcoholic باز کرد و من و علی به سبک یونانی نوشیدیم و در پایان از مهمون​ها تقاضا کردیم که دفتر خاطرات اولین جشن تولد آروشا رو با یادگاری​شون مزین کنند. که البته صفحه​ی اول و دوم​ش شعر علی بود. دیگه بعدش موزیک مجلس رو ترکوند تا سر شام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_USmwUEup.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_NTsEhfTo.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;حسابی همه رقصیدن و از همه جالب​تر آروشا بود که رفته بود بغل خواننده​ی رپ که بلکه بتونه به کی​بورد دسترسی داشته باشه. تمام آهنگ​هایی که اجرا شد اسم آروشا توش بود. (آروشا خانوم به جای سوسن خانوم، آروشا خانوم به جای عسل خانوم و آروشا به جای ملودی و ...)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;مراسم شام هم عالی برگزار شد. مثل همیشه مامان بی نهایت زحمت کشیده بود؛ تزئینات​ش روهم خودم انجام داده بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_bMQfSzxk.jpg" alt="" width="401" height="233" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_UJP4XeBJ.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_rgHw8FqL.jpg" alt="" width="400" height="424" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;بعد از شام که همه نشستن، چراغ​ها خاموش شد و ویدئو کلیپی که به مناسبت اولین سال تولد آروشا من و علی براش درست کرده بودیم برای مهمون​ها پخش شد. پارت اولش کلیپ ویدئویی بود که با "به نام خالق هستی" شروع می​شد و بعد از نشون دادن ساعت در لحظه​ی تولدش گزیده​ای از به​دنیا اومدن​ش و بریدن بند ناف​ش توسط علی و خوندن شعر حافظ در لحظه​ی تولدش و ... پارت دوم کلیپ عکس​هاش بود با آهنگ تصویر رویایی داریوش. من و علی عاشق این آهنگ بودیم و سال​ها قبل از به دنیا اومدن آروشا هم این آهنگ رو به یاد نی​نی آینده​مون گوش می​کردیم. تمام جملات آهنگ رو با عکس​های مربوط به​ش میکس کرده بودیم طوری که هیچ کس باورش نمی​شد کار خودمون باشه. به قدری رویایی شده بود که باز هم همه رو تحت تأثیر قرار داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;بعد هم مهمون​ها به صرف دسر و کیک تولد همراه چای دعوت شدن و دیگه تا ساعت دوازده و نیم رقص و رقص و رقص ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_QnbgLknd.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_vg5UA7OC.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;از نظر پذیرایی هم ابتدا مهمون ها با سه مدل آبمیوه​ی تازه و شیرینی​های سفارشی کوک پذیرایی شدن و بعد میوه و شام و دسر که همه​شون عالی شده بودن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_UgxDZsbt.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_rrhga4eh.jpg" alt="" width="400" height="315" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_dFf1MqvI.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;از نظر لباس هم چون آروشا سفید پوشیده بود من و علی هم لباس هامون رو با آروشا سِت کردیم و من یه لباس دکلته​ی سفید کوتاه پوشیدم و موهام رو باز گذاشتم و از همون پاپیون موی آروشا به موهام زدم (هر دو تامون پاپیون​مون رو سمت چپ زدیم) که خیلی تو عکس​ها بامزه شده و علی هم پیراهن با کروات سفید پوشید که خانوادگی سِت بشیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;به این ترتیب اولین جشن تولد آروشا جون ما اون طور که می​خواستم و براش برنامه​ریزی کرده بودم برگزار شد و انقدر همه​ی قسمت​های تولد طبق برنامه پیش رفت که آخر شب که اومده بودیم خونه به علی گفتم به جای خستگی احساس سبکی می​کنم و سرشارم از انرژی مثبت.خدا رو شکر که از همه بیشتر به خود آروشا خوش گذشت و تمام مدت شب می​خندید و نانای می​کرد و ذوق می​کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_so0yH91P.jpg" alt="" width="400" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_N2o64Uga.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;روز جمعه هم با تک​تک مهمون​هایی که زحمت کشیده بودن و در اولین جشن تولد یکی یدونه​ی خونه​ی عشق​مون شریک شده بودن و با حضور گرمشون خوشحال مون کرده بودن ،تماس گرفتیم و تشکر کردیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;از همه​ی عزیزان و دوستان گل مون اینجا هم تشکر می​کنیم و امیدوارم در شادی​های زندگی​شون جبران کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;از علی عزیزم بی​نهایت ممنون​م که پابه​پای من مشتاقانه برای تدارکات تولد زحمت کشید و همین​طور از مامان و بابای نازنین​م که با جون و دل برای آروشا وقت گذاشتن و بهترین​ها رو براش انجام دادن. از همین جا دست مهربون​شون رو می​بوسم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;همین​طور ازدست​اندرکاران تولد که بهترین شکل ممکن همراهی کردن:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;اول از همه شادی عزیز مدیر موسسه آشنا که با سلیقه​ی بی​همتاشون و توجه به رنگ​آمیزی و تمی که خواسته بودم بهترین طراحی رو برامون انجام دادند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;موسسه بالونا که زحمت بادکنک​آرایی رو کشیدن و واقعاً از کارشون و رفتار حرفه​ای​شون راضی بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;قنادی کوک اسکان که نهایت همکاری رو کردن و رنگ طلایی روبه دیزاین کیک​هاشون اضافه کردن و سر ساعت مقرر کیک رو تحویل​مون دادن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;عکاسی Canon6 که با عکس​های بی​نظیرشون خاطره​ی تولد آروشا رو جاودانه کردن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;اما ازهمه مهم​تر گروه موزیک ملوین عزیز که شبی فراموش​نشدنی رو برامون ساختن و برای آروشای عزیزمون سنگ تموم گذاشتن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_hdQtZ9ZL.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/81</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9400508/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9400508</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 16:00:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک سالگی دردانه ما</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;آروشای نازم دختر یکی یدونه​ی ما امروز یک​ساله شد. دختر بهاری که با اومدن​ش برای ما یک دنیا شادی آورد. دختری که زیباترین لحظات زندگی​مون رو رقم زد و از عشق ناب​ش سرمست​مون کرد. امروز یک ساله که با عطر تن​ت و لطافت دست​های کوچک​ت زندگی می​کنم. امروز یک ساله که مادر شدم. آروشای شیرین​م، تولد شیرین​ت مبارک!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;هنوز باورم نمی​شه یک سال گذشته. با این​که سال سختی بود و تمام مدت فکرم و جسم​م مشغول بوده ولی با این حال تک​تک لحظات پارسال برام نزدیکه و می​تونم کاملاً حس​ش کنم. پارسال این موقع داشتم قبل از خواب به برنامه​های فردام فکر می کردم که برم استخر و عکس​های حاملگی رو آلبوم کنم و ... که یک​دفعه صدای عجیبی اومد و کیسه آب​م پاره شد. اون لحظه هزار تا فکر اومد تو سرم و با این که می​دونستم روز سختی رو در پیش دارم ولی تمام وجودم غرق شادی شده بود. آرامش عجیبی داشتم. انگار تو خلسه بودم. باورم نمی​شد که تا چند ساعت دیگه آروشا کوچولو رو می​بینم و انتظارم به پایان می​رسه. عجیب این روزها بیشتر از این​که تو زمان حال زندگی کنم غرق خاطرات یک سال پیش هستم و مرورشون برام شیرین​ه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;امروز می​خوام به مناسبت تولد آروشا فیلم زایمان و فیلم​های روزهای اول به دنیا اومدن ش رو ببینم و براش توضیح بدم که این نی​نی کوچولو خودشه و از تو شکم مامان بیرون اومده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;آروشای ما این روزها به سرعت داره پیشرفت می​کنه؛ اون​قدر که خیلی ازکارهاش رو فراموش می​کنم براش ثبت کنم. اول اینکه علاوه بر ساعت مچی و دیواری و رومیزی، ساعت دیجیتال رو هم یاد گرفته و به محض اینکه می​شینیم تو ماشین می​گه "دیجی آات". علاقه​ی خاصی به گردن​بند مامان​م داره و می​گه "ددن بن". حالا از همه اصرار که برای آروشا، تولدش گردن​بند بخریم و از من هم انکار که از این​که به دختربچه زیورآلات آویزون کنم متنفرم . مخصوصاً سوراخ کردن گوش. حسابی بابایی شده و از صبح تاشب می​گه بابا و مامان رو کلاً فراموش کرده. چشم رو هم یاد گرفته و می​گه "چش". وقتی از چیزی خیلی خوشحال بشه با صدای بلند ذوق می​کنه و خیلی بامزه می​شه. مثلاً با تکرار جملات کلاس​ش خیلی ذوق می​کنه و می​شه از تو چشم​هاش خوند که کاملاً یادش میاد. به خاطر همین هر وقت ناراحت باشه می​گم "سلام من نازنین هستم مامان آروشا" و بعد همه با هم می​گیم "سلام آروشا" و اون هم حسابی ذوق می​کنه. براش مداد رنگی مخصوص سن​ش رو خریدیم با دفتر نقاشی بزرگ. چند دقیقه​ای بازی می​کنه و آنقدر که دوست داره بیرون دفتر نقاشی خط بکشه خیلی علاقه​ای به این​که روی کاغذ نقاشی کنه نداره. جدیداً خودش با بقیه دالی بازی می​کنه؛ پشت در یا میز یا زیر پتو قایم می​شه و دالی می​کنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;دومین جلسه​ی کلاس​ش هم به​خوبی گذشت. کاردستی یه جوجه​ی زرد درست کردن و رنگ بازی کردن که البته فقط با رنگ زرد بود و کلاس رو آموزش رنگ زرد متمرکز بود. کف دست​ش رو هم کاملاً رنگی کردم و روی اولین نقاشی با گواش​ش ثبت کردم. تمام لباس​ش رنگی بود. خیلی با مزه بود من که یادم رفته بود دوربین ببرم ولی خودشون ازش عکس گرفتن. در کل مثبت بود و مربی​شون گفت آروشا بچه​ی خوبیه و من هم کلی خوشحال شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;کارهای تولدش داره خوب پیش می​ره. شنبه تلفن​هام رو زدم و دعوت​هام رو کردم .کیک و شیرینی​های تولدش رو هم یک​شنبه سفارش دادیم. بادکنک​هاش رو هم دوشنبه سفارش دادیم. خُرده​کاری​هام مونده که دارم به​ترتیب انجام می​دم؛ تعداد کارهای تیک خورده بیشتر از تیک نخورده​هاست. بابام می​گه تو انقدر به جزئیات تولد اهمیت می​دی خدا به داد دامادتون برسه که بخواد برای آروشا عروسی بگیره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;دوست داشتم تعداد بیشتری مهمون دعوت می​کردم و همه​ی عزیزان​م و همین​طور دوست​هام رو می​گفتم ولی واقعاً پذیرایی کردن تو خونه از تعداد زیادی مهمون سخته و از طرفی عکس​العمل آروشا رو نمی​دونم تو شلوغی چه​طوریه. اگه می​خواستم یه کوچولو پا فراتر بذارم می​شد همون نامزدی که بابام می​گه و تعداد مهمون​ها می رفت رو هشتاد نفر به بالا. به همین خاطر محدودش کردیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;به مناسبت اولین سال​روز تولد عروسک​مون اولین​های زندگی​ش رو تو اولین سال زندگی​ش که از اولین روزهای بعد از تولدش ثبت کردیم, براش به یادگار می​ذاریم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که مامان و بابات رو دیدی و لمس کردی&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;12/2/90&amp;nbsp;&amp;nbsp; لحظه ای بعد از تولد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که وارد منزل مامان فلور و بابا فرشید شدی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;13/2/90&amp;nbsp; بعد از مرخص شدن از بیمارستان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که توخونه حمام کردی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;15/2/90&amp;nbsp;&amp;nbsp; شقایق جون حمام​ت کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که وارد خونه​ی خودمون شدی و اتاق خواب​ت رو دیدی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 16/2/90 بعد ازچک زردی در بیمارستان به​ت گفتیم اگه جواب آزمایشت در حد نرمال بود می​بریمت خونه اتاق​ت رو ببینی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین و آخرین باری که بند ناف​ت افتاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;18/2/90&amp;nbsp; بعد ازباز کردن دایپر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که شب تو خونه​ی خودمون خوابیدیم &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;5/3/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که به مهمانی رفتی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;6/3/90 &amp;nbsp; خونه​ی مامانی به مناسبت اومدن خاله فرانک از کانادا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که با خانواده ی پدری ملاقات کردی &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;11/3/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که صدای اذن رو شنیدی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;13/3/90&amp;nbsp; بابا محمد تو گوشت اذان گفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که ارادی خندیدی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;16/3/90&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که با هم رفتیم شاپینگ&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;23/3/90 رفتیم هایپر استار&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که رفتی شام بیرون&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;26/3/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که رفتی آتلیه عکس گرفتی &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; 10/4/90&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که به مسافرت رفتی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;21/4/90 سفر به شیراز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که دمر شدی و چرخیدی &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;8/5/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که خودم تونستم حموم​ت کنم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;24/6/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که میوه خوردی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;30/6/90&amp;nbsp; سیب خوردی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین سفر شمال&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;6/7/90&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین برف زندگیت رو دیدی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;17/8/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که نانای کردی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;24/9/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که دست دادی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;26/9/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین سرما خوردگی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;5/10/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که حرف زدی &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;12/10/90&amp;nbsp; گفتی دد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین ماما بابا گفتن​ت &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;21/10/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین کلمه انگلیسی که یاد گرفتی&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;19/11/90&amp;nbsp; Arms Up&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که چهار دست و پا راه رفتی&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;2/12/90&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین دندون &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;4/12/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;جشن دندونی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;12/12/90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که رفتی کلاس آموزشی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;2/2/91&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین باری که کاردستی درست کردی &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; 9/2/91&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;اولین جشن تولدت &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;14/2/91&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;و&amp;nbsp; ... اولین حروف تایپ شده توسط آروشا در روز تولدش: &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ئمن ذاتا/. ا ب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_QHbr47sc.jpg" alt="" width="400" height="669" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/80</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9363415/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9363415</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 22:32:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولین کلاس درس!</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;با سلام به همه​ی دوست​های گل​م&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;آروشا خانوم ما این روزها حسابی شیطون شده و دیگه جایی از خونه نمونده که توسط ایشون کشف نشده باشه. دندون​هاش هم اذیت می​کنه. خیلی​خیلی بد غذا شده و به غیر از نون و پنیر گردو و بستنی و آب​پرتقال دهن​ش رو برای هیچ غذایی باز نمی​کنه. واکسن یک​سالگی هم در راهه که اگه بشه می​خوام بعد از تولدش بزنم. باید با دکترش مشورت کنم.&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;تولد رو هم قرار شد در حد درجه یک​های فامیل برگزار کنیم و یه جورایی خودمونی بگیریم که البته خودمونی​ش حدود سی نفر می​شیم. روز تولدش سه​شنبه می​شه ولی ما قراره پنج​شنبه چهاردهم بگیریم که دقیقاً همزمان با تولد شقایق (زن دایی​م) می​شه. اون هم حسابی از این بابت خوش​حاله. هفته​ی گذشته کلی از کارهای اولیه​ی تولد رو انجام دادم و الآن به غیر از سفارش کیک کاری ندارم. شام رو هم که مامان زحمت​ش رو میکشن. خدا کنه روز تولدش خوش​اخلاق باشه و فقط نانای کنه.&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;به آروشا می​گیم چند کیلویی؟ می​گه دَه! دائم خونه​ی مامان اینا می​ره رو وزنه​ی اتاق​م می​شینه و می​گه ده. بچه​م آن​قدر مامان​ش رفته رو وزنه و خودش و نی​نی و بابای نی​نی و ... رو وزن کرده حسابی استاد شده. از یک تا ده رو هم وقتی بشمریم به نُه که برسیم خودش می​گه ده. این روزها آنقدر دنبال آروشا تو خونه مشغول​م که واقعاً وقتی برای خوردن ندارم و شدم 49 کیلو! جدیداً علاقه​ی خاصی به کفش پیدا کرده و دائم با کفش​هاش بازی می​کنه و تمام تلاش​ش رو می​کنه که کفش​ها رو پاش کنه. بازی کلاغ پر رو هم یاد گرفته؛ می​گیم آروشا کلاغ&amp;nbsp; می​گه پر می​گم گنجشک - پر، جوجو - پر می​گم هاپو بلافاصله دست​ش روتکون می​ده و می​گه نه نه نه! خیلی با اسباب​بازی​هاش بازی نمی​کنه و فقط سبد اسباب​بازی​ها رو خالی می​کنه و می​ره سراغ وسایل خونه و کابینت​ها. حتماً باید دکمه​ی آسانسور رو خودش بزنه و وقتی رفتیم تو، شماره​ی طبقه​ی مورد نظر رو هم خودش بزنه وگرنه گریه می​کنه و از آسانسور پیاده نمی​شه. علاقه​ی عجیبی به چاهک آشپزخونه و حموم داره و روزی صد بار در چاهک رو بر می​داره. سی​دی​هاش رو هم همچنان از صبح تا شب باید بذاریم و اگه نگاه هم نکنه گوش می​کنه. وقتی به چیزی نباید دست بزنه و نزدیک​ش بشه بر می​گرده به من نگاه می​کنه و خودش می​گه نه نه نه! بچه​م عاشق گربه​ست درست مثل مامان​ش که اگه گربه در فاصله​ی پنج متری هم باشه فرار می​کنه! تازه اصرار داره به گربه دست بزنه و دم بیچاره رو بکشه. در اولین فرصت یه پست می​ذارم و یک روز کامل آروشا رو از صبح تا شب وصف می​کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;مدتی بود می​خواستم آروشا رو ببرم کلاس​های خلاقیت مادر و کودک که به خاطر زمستون و سرما و مریضی نبرده بودم، به پیشنهاد یکی ازاقوام گل​مون موسسه اردیبهشت رو انتخاب کردیم. شنبه اولین جلسه بود و قراره به مدت دو روز در هفته یعنی شنبه​ها و چهارشنبه​ها با هم بریم. اول کلاس حدود ده دقیقه آروشا مبهوت بچه​های دیگه بود ولی بعد شروع کرد به بازی و ذوق کردن. از همه​ی بچه​ها کوچک​تر بود ولی از نظر جثه و رفتارهای اجتماعی &amp;nbsp;در حد خیلی خوبی بود. مربی​شون خیلی با انرژی بود و خوش​م اومد؛ ولی محیط​ش در حدی که فکر می​کردم و انتظار داشتم من رو نگرفت. چیزی که خیلی برام جالب بود توجه و تمرکز آروشا روی حرف​های مربی​شون بود. وقتی به علی گفتم خنده​ش گرفته بود و می​گفت نازنین درست عین بچگی​های خودم که خیلی به معلم توجه داشتم و تا سال​های پایانی دبستان معلم برام بت بود. کلاس​شون هفت نفر بود و آروشا کلی دوست​های جدید پیدا کرد. &amp;nbsp;&lt;img title="از خود راضی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif" alt="از خود راضی" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;عید​دیدنی​های ما هنوز ادامه داره و آخر هفته​ها مشغول دید و بازدید هستیم. کلاس​های آکوا رو که حدود دو ماهه نرفتم. آنقدر این مدت مشغول بودیم که واقعاً وقت نشد. باید هر چی زودتر شروع کنم و نذارم وقفه بیفته.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_H2JRaoEi.jpg" alt="" width="400" height="435" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/79</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9318600/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9318600</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 20:53:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اول اردی‌بهشت‌ماه جلالی ...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;اردی&amp;zwnj;بهشت همواره برای من معنایی یگانه داشته است. یگانگی این معنا اما به یمن تولد آروشا برای&amp;zwnj;م صد چندان گشته و لذت تنفس در این روزها را بیشتر در وجودم می&amp;zwnj;پراکند. نخستین روز اردی&amp;zwnj;بهشت را به یاد سعدی نام گذارده&amp;zwnj;اند که البته جز آنکه شاعر و سخن&amp;zwnj;سرای مورد علاقه من است شاید (تنها با اندکی اغراق) معروف&amp;zwnj;ترین و بزرگ&amp;zwnj;ترین شاعر تاریخ ادبیات جهان نیز باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;با اجازه از آروشای عزیز - که این فضا ویژه&amp;zwnj;ی اوست - جُستاری را از دل&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ی روزهای نه چندان دور در این&amp;zwnj;جا به یادگار می&amp;zwnj;نهم و در پایان غزلی زیبا را که در یک&amp;zwnj;سال اخیر بارها و بارها در گوش کوچک&amp;zwnj;ش زمزمه کرده&amp;zwnj;ام، باز می&amp;zwnj;نویسم. پیشاپیش بابت نثر نامتعارف این بخش، از خوانندگانی که معمولاً به خواندن نوشته&amp;zwnj;های صمیمانه و متفاوت همسر عزیزم نازنین عادت دارند پوزش می&amp;zwnj;خواهم:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;اردی&amp;zwnj;بهشت ماه که می&amp;zwnj;شود، مرا وهمی شیرین به لطافت رایحه&amp;zwnj;ی همین گاهان شیراز بر مرکب نشئه&amp;zwnj;وار خویش می&amp;zwnj;نشاند و در تاریخ و جغرافیا پرتاب&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;کند به بهارهای بی&amp;zwnj;بدیل شهر عشق هنگامی که با همان شنگی نوجوانی&amp;zwnj;م زیر سایه&amp;zwnj;ی چنارهای قصردشت در هوای آکنده از بوی مُسکر یاس و بهار نارنج می&amp;zwnj;خرامیدم ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اردی&amp;zwnj;بهشت که می&amp;zwnj;آید ناخودآگاه می&amp;zwnj;آورد باخود همه&amp;zwnj;ی آن چیزهایی را که خوب&amp;zwnj;اند و لطیف چون خاطرات شیراز و بزرگ&amp;zwnj;مرد تاریخ&amp;zwnj;ش سعدی. دیباچه&amp;zwnj;ی گلستان&amp;zwnj;اش در سرم خویشتن را فریاد می&amp;zwnj;زند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;اول اردی&amp;zwnj;بهشــت مــاه جـــلالی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بلبل گـــوینــده بــر مـنابــر قـضبان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بر گل سـرخ از نم اوفتــاده لآلی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هم&amp;zwnj;چو عرق بر عذار شاهد غضبان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سعدی انسانی است آن&amp;zwnj;سان بزرگ که می&amp;zwnj;توان بل&amp;zwnj;که باید شکست مر خاطرش را هر آن&amp;zwnj;چه عهد است و پیمان؛ که کدامین ناموس را شاید نگه&amp;zwnj;داشتن عظیم&amp;zwnj;تر از نام او و یاد او؟! گویی او اقاقیایی است که هر چه می&amp;zwnj;شکنی&amp;zwnj;اش دیگر بار بر جای خویش می&amp;zwnj;روید سترگ&amp;zwnj;تر از قبل ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حکیم نیست اما حکمت در جای جای کلام&amp;zwnj;ش موج می&amp;zwnj;زند انگار شفای شیخ&amp;zwnj;الرئیس بوعلی را در جامه&amp;zwnj;دانی از نظم برای سفری بزرگ بسته&amp;zwnj;اند؛ صوفی نیست اما چنان از فنا و بقا می&amp;zwnj;گوید که منطق&amp;zwnj;الطیر و هفت اقلیم&amp;zwnj;اش را گویی معراج رفته&amp;zwnj;است؛ سیاح نیست اما چونان از سفر به سرزمین&amp;zwnj;های عصر&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;گوید که گویی دست در دست یاقوت حموی بوده&amp;zwnj;است در معجم&amp;zwnj; البلدان&amp;zwnj;ش؛ واله و سرگشته و شیدا و حیران نمی&amp;zwnj;نماید ولی شعرش چونان انجمادی است از گدازه&amp;zwnj;ی عشق که هُرم آن هنوز از مزار حافظ می&amp;zwnj;دمد؛ ناصح نیست اما ملوک را چنان اندرز می&amp;zwnj;دهد که گویی نصیحةالملوک امام غزالی را عصاره می&amp;zwnj;گیرد؛ متکلم نیست اما بر منابر سخن تازی آن&amp;zwnj;سان که او تاخته است هنوز سخن&amp;zwnj;وران عرب&amp;zwnj;زبان را مجالی ناچیز برای هم&amp;zwnj;سری پیدا نیست؛ ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;ناچیز ... آری بس ناچیز است و بی&amp;zwnj;مقدار روزی را درسال به نام او زینت دادن، اما تلنگری است خوش بر ذهن خُردِ خِرَد زَدگانی چون من تا نهیب زنند بر خود که او در دنیایی حقیر بزرگ بود و تو در دنیایی بزرگ حقیر ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و این هم آن غزل دوست&amp;zwnj;داشتنی استاد سخن که تقریباً روزانه در گوش آروشای دلبند و شیرین&amp;zwnj;م نجوای&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از در درآمدی و مـــن از خــود به در شـدم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گویی که&amp;zwnj;ز این جهان به جـهان دگر شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گوشم به راه تا که خبر می&amp;zwnj;دهد ز دوست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صاحب&amp;zwnj;خبر بیامــد و مـن بی&amp;zwnj;خــــبر شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چــون شبنم اوفـــتاده بُــدم پیـــش آفتاب&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مهرم به جان رســید و به عَیّـوق برشدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گـفتــم ببیــنم&amp;zwnj;ش مگــرم درد اشــــتیــاق&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ساکن شود، بدیـــدم و مشتــاق&amp;zwnj;تر شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دســـت&amp;zwnj;م نداد طاقت رفتـــن به پیــش یار&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تا رفـتن&amp;zwnj;ش ببیـــنم و گـفتــن&amp;zwnj;ش بشـــنوم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;از پای تا به سر، همه سمع و بصر شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من چشم از او چگونه توانم نگـــاه داشت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که&amp;zwnj;اوّل نظـــر، به دیـــدن او دیــده&amp;zwnj;ور شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بیـــــزارم از وفــــای تو یک روز و یک زمان &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;مجموع اگر نشستم و خرسـند اگر شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;او را خــــود التفــات نبـــودش به صید من&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من خویــشــتن اسیــر کمنــد نـظر شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;اکسیر عشق بر مس&amp;zwnj;م افتاد، زر شدم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9305527/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9305527</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 13:42:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در آستانه یک سالگی</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;در آستانه​ی یک​سالگی​ت این روزها من تو سال گذشته سیر می​کنم و تک​تک لحظه​های ناب​ش رو زندگی می​کنم. بعضی وقت​ها حتی چشم​هام رو می​بندم و سعی می​کنم لحظاتی رو که تو دل​م تکون می​خوردی حس کنم. چقدر شیرین​ه با تو بودن و از تو گفتن. فرشته​ی نازم، آروشای قشنگ​م! روز به روز عاشقانه​تر می​پرستم​ت و روزی هزار بار به خاطر داشتن وجود نازنین​ت خدای خودم رو شاکرم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;دو هفته تا تولد شیرین​ت باقی مونده، تا زیباترین روز زندگی ما، تا دوباره عاشقی رو تجربه کردن، تا دوباره معنی زندگانی رو دریافتن، تا بوی بهشت رو بلعیدن، تا پاک شدن، تا مادر شدن ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;یک​سال تک​تک لحظات​م تو بودی. با تو بچگی کردم، با تو خندیدم، با تو گریه کردم و ... با تو بزرگ شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;آروشای من ،بهشت من، گل اردیبهشت من &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;خدا با لطف آورده تو رو تو سرنوشت من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;خداوندا! برای این​که به من این شانس رو دادی که تو دنیا زندگی کنم و این لحظات ناب رو تجربه کنم شکرت. برای تک​تک لحظاتی که با دخترم دارم شکرت. برای این​که من رو لایق دونستی که مامان این فرشته​ی ناز باشم شکرت. برای داده​هات شکر و برای نداده​هات هم شکر!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_9pW8nCZS.jpg" alt="" width="400" height="339" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/77</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9285233/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9285233</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Apr 2012 20:42:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوروز 91</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;با سلام به دوست&amp;zwnj;های گل&amp;zwnj;م. امیدوارم سال نو بر همه&amp;zwnj;ی شما عزیزان مبارک باشه و سالی باشه براتون پر از اتفاقات خوش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;چقدر زود گذشت این تعطیلات عید و دوباره برگشتیم سر خونه زندگی&amp;zwnj;مون و روز از نو روزی از نو. تو این دو هفته تمام مدت دورم شلوغ بود و اصلاً نفهمیدم بچه&amp;zwnj;داری یعنی چی و حسابی تنبل شدم. فکر کنم چند روزی طول بکشه تا دوباره عادت کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;ببخشید که خیلی دیر کردم. راستش هفته ی پیش پست م رو نوشته بودم ولی چون عکس ها رو نریخته بودم اینقدر طول کشید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;یکشنبه 28 اسفند قرار بود صبح زود حرکت کنیم ولی آخر شب فهمیدیم تمام جاده&amp;zwnj;ها بسته هستن و به این ترتیب خوابیدیم تا هر وقت که جاده&amp;zwnj;ها باز بشن. علی هر دو ساعت یک&amp;zwnj;بار ساعت می&amp;zwnj;ذاشت و زنگ میزد پلیس&amp;zwnj;راه تا بالاخره ساعت 12 ظهر جاده&amp;zwnj;ی چالوس باز شد و حرکت کردیم. جاده خیلی خلوت بود فقط دو سه جا به علت بهمن بسته می&amp;zwnj;شد و باید منتظر می&amp;zwnj;شدیم تا راه رو باز کنن. آروشا هم خیلی همکاری کرد و دختر خوبی بود. هر وقت یه کم اذیت می&amp;zwnj;کرد آهنگ ملودی رو می&amp;zwnj;ذاشتیم و شروع می&amp;zwnj;کرد به نانای کردن. وقتی رسیدیم هوا تاریک بود و آروشا خیلی متوجه حیاط نشد ولی از فردا صبح&amp;zwnj;ش که بیدار شد دائم تو حیاط بود و دوست نداشت تو خونه بمونه. خیلی فضای خونه برای آروشا مناسب بود و راحت بازی می&amp;zwnj;کرد. از اونجایی که پانیذ هم بود حسابی کیف کرد. روز عید هم انگار می&amp;zwnj;دونست باید بیدار باشه و عیدی بگیره ساعت 8 صبح بیدار شد و در کل سال تحویل امسال خیلی مثبت بود برام و وقتی به علی گفتم اون هم گفت که دقیقاً همین احساس رو داشته و حضور آروشا و گرمای وجودش سال تحویل امسال رو برامون شیرین&amp;zwnj;تر از همیشه کرد.تولد بابا رو هم اول فروردین مثل هر سال شمال گرفتیم. قرار بود تا جمعه شمال باشیم ولی وقتی دیدیم آروشا خیلی خوشحاله تصمیم گرفتیم که من و آروشا بمونیم و با مامان و بابا برگردیم. علی هم که باید می&amp;zwnj;رفت شرکت جمعه برگشت. ما دوشنبه برگشتیم. ساعت 5 بعد از رسیدیم و من فقط یک روز وقت داشتم که چمدون شمال رو خالی کنم و چمدون شیراز رو ببندم. کلی هم کارهای جانبی داشتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_foHsM6nP.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_2x4OiTgV.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_zsIptEEy.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;سه&amp;zwnj;شنبه ساعت 9 شب پرواز داشتیم. ساعت هفت از خونه رفتیم بیرون و تصمیم گرفتیم ماشین رو بذاریم فرودگاه که راحت&amp;zwnj;تر باشیم؛ غافل از اینکه شب عیده و پارکینگ فرودگاه قیامت. حدود نیم ساعت معطل شدیم تا تونستیم وارد بشیم و لحظه&amp;zwnj;ی آخر کارت پروازمون رو بگیریم. صندلی پشت سرمون یه دختر 3 ساله بود و آروشا اون&amp;zwnj;قدر انگشت این طفلک رو کشید که دیگه دخترک اشک&amp;zwnj;ش در اومد و از آروشا فراری بود. آروشا هم که تازه یاد گرفته بگه نی&amp;zwnj;نی، با صدای بلند دخترک رو صدا می&amp;zwnj;کرد و تمام مدت بیدار بود. تو ماشین از فرودگاه تا خونه خوابش برد و مامان اینا که چشم انتظار دیدن آروشا بودن فقط تو خواب بوسیدن&amp;zwnj;ش و منتظر صبح شدن. هشت صبح بیدار شد. با تعجب به اطراف نگاه می&amp;zwnj;کرد و با خودش حرف می&amp;zwnj;زد .با دیدن مامان و بابا یه کم غریبی کرد ولی عمه نونوش رو کاملاً شناخت و رفت بغل&amp;zwnj;ش. هوای شیراز تمام مدت بارونی بود و برعکس شمال که آفتابی بود شیراز به معنای واقعی بهار بود و سرسبز. مثل همیشه مامان و بابا و عمو رضا و عمه بهنوش سنگ تموم گذاشتن و یکی دیگه از بهترین سفرها رو برامون رقم زدن. به مناسبت ورود آروشا براش گل خریده بودن و دوباره لباس رسمی &amp;nbsp;پوشیدیم و با سفره&amp;zwnj;ی هفت&amp;zwnj;سین عکس گرفتیم. مثل همیشه من و بهنوش به گشت و گذار مشغول شدیم. یه شب هم با دوست&amp;zwnj;های بهنوش رفتیم رستوران جیوانی و خیلی به&amp;zwnj;مون خوش گذشت. یه شب هم که خونه&amp;zwnj;ی دوست گل علی بودیم که دخترشون هستی از آروشا یک سال بزرگ&amp;zwnj;تره. آروشا و هستی خیلی خوب با هم ارتباط گرفتن. تو اتاق هستی بازی می&amp;zwnj;کردن و آروشا هم مرتب می&amp;zwnj;گفت نی&amp;zwnj;نی. با دیدن شکم برآمده&amp;zwnj;ی مامان هستی سورپرایز شدیم و فهمیدیم نی&amp;zwnj;نی دوم تو راهه. بقیه&amp;zwnj;ی شب&amp;zwnj;ها هم هر شب بیرون بودیم و یه روز هم بعد از نهار با آروشا رفتیم باغ ارم و کلی لذت بردیم. ولی بقیه&amp;zwnj;ی جاهای دیدنی شیراز رو به علت شلوغی وحشتناک نرفتیم. قرار شد دفعه&amp;zwnj;ی بعد که خلوت&amp;zwnj;تر بود آروشا رو ببریم حافظیه و سعدیه و... یه روز نهار هم رفتیم شاطر عباس. قبل از این&amp;zwnj;که بریم می&amp;zwnj;گفتیم بریم به آروشا حلوا بدیم و می&amp;zwnj;خندیدیم به یاد دفعه ی قبل که بالا آورده بود؛ غافل از اینه دوباره قراره همون اتفاق بیفته! ولی این دفعه به خاطر اینکه باز به حرف مامان شوهر گوش ندادیم و یه تکه از کباب بوقلمون عمه نونوش دادیم دست آروشا و آروشا هم گلاب به روتون&amp;nbsp; همه رو بالا آورد. به بابا گفتم دفعه&amp;zwnj;ی بعد ما رو این&amp;zwnj;جا نیاره، انگار طلسم شدیم. روز دوازدهم هم براش تولد یازده ماهگی&amp;zwnj;ش روگرفتیم. از آلما براش کیک و بادکنک خریدیم و در کل خوش گذشت. مشکلی که این سری شیراز داشتیم این بود که آروشا می&amp;zwnj;خواست چهار دست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;پا بره و علی اینا تو خونه&amp;zwnj;شون ده تا پله دارن که خیلی خطرناکه. آروشا ده تا پله رو کمتر از 30 ثانیه می&amp;zwnj;رفت بالا و اگه مواظب&amp;zwnj;ش نبودیم می&amp;zwnj;خواست برگرده پایین. خلاصه همه دائم چشم&amp;zwnj;شون به آروشا بود که سمت پله&amp;zwnj;ها نره؛ تا یه کم بزرگ&amp;zwnj;تر بشه و راه بره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_56FNBJIZ.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_Lxbx3alk.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_Cs8yb1LT.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_TUVV7SXW.jpg" alt="" width="400" height="712" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;آروشا به مناسبت این&amp;zwnj;که اولین نوروزش بود کلی عیدی گرفت و الآن برای خودش میلیونری شده. امسال عید انقدر هوا سرد بود که نتونستیم لباس عید تنش کنیم و همه جا با شلوار بردیم ش. بعضی وقت ها کاپشن هم تن ش می کردیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;این مدت خیلی تغییر کرده و کلی کلمه&amp;zwnj;ی جدید یاد گرفته و کارهای بامزه می&amp;zwnj;کنه. یاد گرفته هر ﺳﺆالی می&amp;zwnj;کنیم جواب می&amp;zwnj;ده نه! می&amp;zwnj;گم آروشا مامان رو دوست داری؟ - نه! - دختر خوبی هستی؟ - نه! - عیدی&amp;zwnj;هات رو می&amp;zwnj;دی به مامان؟ - نه! - لالا می&amp;zwnj;کنی؟ - نه! اون&amp;zwnj;قدر بامزه می&amp;zwnj;گه که من بیست تا ﺳﺆال ازش می&amp;zwnj;پرسم. می&amp;zwnj;گیم آروشا چراغ کو؟ تو سقف دنبال چراغ می&amp;zwnj;گرده و نشون می&amp;zwnj;ده. می&amp;zwnj;گم TV کو بلافاصله تلویزیون رو نشون می&amp;zwnj;ده. هر بچه&amp;zwnj;ای که ببینه می&amp;zwnj;گه نی&amp;zwnj;نی که البته ترکیبی از نی​نی و Baby.حتی اگه عکس خودش رو ببینه هم می​گه نی​نی. می&amp;zwnj;گم Touch Your Knees زانوهاش رو نشون می&amp;zwnj;ده. ساعت دیواری و رومیزی و مچی رو هم یاد گرفته و اسم هر کدوم رو که بیاریم تو مکان خودش دنبال&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;گرده و می گه آات . به دایی می&amp;zwnj;گه دای. شلوار رو هم یاد گرفته و تا می&amp;zwnj;گم شلوار کو شلوارش رو نشون می&amp;zwnj;ده.چند شب پیش با علی رفت پارک و وقتی برگشت سایه رو علی بهش یاد داده بود و الآن سایه ها رو بهمون نشون می ده. عاشق دالی بازی و هر کی میاد خونه​مون دوتایی پشت در قایم می​شیم و دالی می​کنیم. راستی تو این مدت دندون دوم و سوم هم نیش زد و دیگه یواش یواش داره جداً می&amp;zwnj;شه جزو کباب&amp;zwnj;خورها. وقتی خوراکی ببینه تند تند لب هاش رو به هم می زنه و زبون ش رو میاره بیرون و می گه نم نم. &amp;nbsp;عاشق خوردن بستنی و نون و پرتغال​ه، که این نون خور بودن​ش هم به باباش رفته. نون و پنیر رو هم دوست داره و لقمه های کوچولو با گردو آسیاب شده می خوره. تقویم&amp;zwnj;هاش رو هم به عزیزان&amp;zwnj;ش عیدی داد و همه کلی ذوق کردن. از همه بیشتر مامان بابا هامون به خصوص بابای علی که حتی از من تشکر هم کرد و کلی تشویق&amp;zwnj;م کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;سیزدهم صبح برگشتیم تهران و بعدازظهر هم آروشا رو دادیم به مامان اینا و با علی رفتیم هایپر خرید که یخچال خونه رو که از اشک چشم پاک&amp;zwnj;تر بود پر کنیم تا برای چهاردهم فروردین پذیرای ما باشه. بعد هم رفتیم خونه&amp;zwnj;ی مامانی که همه اونجا جمع بودیم و آش رشته خوردیم و بابا آروشا رو برده بود پارک و سرسره سوار شده بود. به این ترتیب اولین سیزده بدر آروشا خانوم سپری شد. می&amp;zwnj;گم آروشا با بابا فرشید رفتی پارک سبزه گره زدی؟ می&amp;zwnj;گه نه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;هفته ی گذشته هم خبر خاصی نبود و آخر هفته به دید و بازدید عید گذشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;این هم از خاطرات اولین نوروز ما با نی&amp;zwnj;نی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/76</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9257172/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9257172</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 23:14:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>333 روزگی</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این روزهای گذشته را هنوز هم نمی&amp;zwnj;توانم در باور خویش جا دهم؛ گویی ذهن&amp;zwnj;م به عادتی نامألوف مأنوس شده باشد، به تو و بودن بی&amp;zwnj;دریغ&amp;zwnj;ت دچار شده&amp;zwnj;ام. می&amp;zwnj;انگاشتم که عشق را به تمامی تجربه کرده&amp;zwnj;ام؛ و عشق مادرت نیز چونان دریایی بی&amp;zwnj;کران مرا در بر گرفته و هم&amp;zwnj;چنان در بر دارد. اما عشق تو گویی از جنس دیگری است، از جنس تجربه&amp;zwnj;ناپذیری معراج یا روحی اثیری که کالبد خویش را به همان امواج گرم اما خروشان دریا سپرده و سبک&amp;zwnj;باری مطلق را تنها در وجود تو تجربه می&amp;zwnj;کند. تنها سی و دو روز به سالگرد آمدن&amp;zwnj;ت مانده و این سیصد و سی و سه روز برایم چون بر هم خوردن مژگان زیبایت تند و خوش گذشته&amp;zwnj;اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از این&amp;zwnj;که این مطالب را در شهر زادگاه&amp;zwnj;م شیراز و در شامگاه دهمین روز از سال نو می&amp;zwnj;نگارم احساسی دیگرگونه&amp;zwnj;تر دارم. و این&amp;zwnj;که بالیدن&amp;zwnj;ت را به تماشا نشسته&amp;zwnj;ام و با تمامی جان و توان&amp;zwnj;م پدر بودن را زندگی می&amp;zwnj;کنم نگاه نگران&amp;zwnj;م را تر می&amp;zwnj;کند. ای&amp;zwnj;کاش می&amp;zwnj;توانستم خود را به سن تو فرو بشکنم و دیگر بار با تو ببالم و در همان حال به تو و نازنین بگویم که چقدر از بودن&amp;zwnj;تان خوشحال و سرمستم و تو باز مرا از آن خنده&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;آلایش&amp;zwnj;ت ارزانی داری و هر سه در این پاکی بی&amp;zwnj;دریغ جاودانه در کنار هم بمانیم بی آن&amp;zwnj;که زمان بگذرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/75</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9188466/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9188466</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Mar 2012 20:21:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خداحافظ نود!</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;سه​شنبه​ی هفته​ی گذشته با گلودرد وحشتناک ازخواب بیدار شدم و دیدم نفس نمی​تونم بکشم. تو داروهامون هم اثری از یه قرص آموکسی نبود. اول به مامان اینا زنگ زدم وگفتم به من یه قرص برسونید و آروشا رو ببرید. قرص رو خوردم و گرفتم خوابیدم مثلاً قرار بود کارهای کابینت رو انجام بدم ولی اصلاً تکون نمی​تونستم بخورم از بس که حال​م بد بود. بعدازظهر با علی رفتم دکتر و دوتا آمپول وحشتناک دردناک زدم و رفتم خونه​ی مامان اینا تا آخرشب یه کم حال​م بهتر شد. آروشا رو برداشتیم اومدیم خونه. چهارشنبه مامان اومد پیش​م و آروشا رو نگه داشت و تونستم یه کم کار کنم و پنج​شنبه هم آروشا رو بردیم خونه​ی مامان اینا و تا آخر شب مشغول بودیم و همین طور جمعه. تا نهایتاً باکمک علی تونستم همه​ی کارهام رو انجام بدم. کارگرمون هم اومد و تمام دیوارها و شیشه​ها و پرده​ها و ... رو شست؛ طفلک تا ساعت نه شب حتی در ورودی رو هم پارافین زد و بعد رفت. خلاصه این طوری شد که امسال هم تونستیم تمیز کاری عید رو به نحو احسن انجام بدیم و الآن همه جا به معنای واقعی برق می​زنه و ما هم داریم کیف​ش رو می​بریم.&lt;img title="خوشمزه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/38.gif" alt="خوشمزه" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;اهل خرید عید هم نیستم و کلاً ازاینکه تو شلوغی شب عید بخوام برم بیرون و خرید کنم خوش​م نمیاد. آروشا هم که کلی لباس نو داره که نپوشیده و چیزی لازم نداره. فقط یه کفش ورنی مشکی می​خواد که اگه تونستم تو عید براش می​خرم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;تقویم​های آروشا هم حاضر شد و تحویل گرفتیم. خیلی خیلی خوش​م اومد. کیفیت عکس​ها بی​نظیر بود به​خصوص اون​هایی رو که نفیس سفارش داده بودیم. چون همه​ی عکس​های تقویم آتلیه​ای بود و من هم زمینه​ی تقویم رو کلاً سفید کرده بودم درست عین ژورنال شدن و خیلی راضی بودیم. از همه ی دوستان گل​م بابت راهنمایی​شون ممنون​م.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;یک​شنبه هم عروسی بودیم. ظهر آروشا رو گذاشتم پیش مامان و رفتم آرایشگاه. چون یکشنبه بود خیلی زود نوبت​م شد و ساعت چهار حاضر شدم از کارشون راضی بودم و با این که می​خواستم موهام خیلی ساده باشه ولی لحظه​ی آخر تغییر عقیده دادم و گفتم همه​ی موهام رو فر کنه و ازیه طرف بریزه. در کل خیلی بامزه شد و با لباس​م هماهنگ بود. عروسی هم خیلی خوب بود و فقط سرمای هوا یه کم اذیت می​کرد. با وجود اینکه پالتوی بلند پوشیده بودم ولی تا بریم و برگردیم پاهام یخ زده بود. عروس که خودش خوشگل بود و با لباس و آرایش شیک​ی که داشت خیلی اروپایی شده بود و من خیلی خوشم اومد. من و علی از اول تا آخر داشتیم می​رقصیدیم و خیلی خوش گذشت. همه احوال آروشا رو می​پرسیدن و بعضی از اقوام که من رو از قبل از حاملگی ندیده بودن می​گفتن هیچ فرقی باقبل نکردم و من هم از این تعاریف بسی خرسند.&lt;img title="خیال باطل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif" alt="خیال باطل" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;چهارشنبه سوری هم خونه​ی مامانی بودیم وتو راه تا برسیم بچه​م آتش ها رو نشون می​داد و می​گفت جیزه. رفتیم تو حیاط فانوس هوا کردیم و ... ولی آتش نداشتیم که از روش بپریم من هم دوست دارم حتماً از رو آتش بپرم و گرنه چهارشنبه سوری برام فایده نداره. آخر شب که برگشتیم خونه دیدم سرکوچه مون حسابی شلوغ​ه و چند تا هم آتش هست دیگه پیاده شدیم و علی آروشا رو بغل کردو سه​تایی سه​بار از روی آتش پریدیم؛ البته قسمت کوتاه​ش و گفتیم "زردی من از تو، سرخی تو از من". به این شکل اولین چهارشنبه سوری آروشا خانوم هم گذشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;آروشا این روزها عاشق شعر حسنی نگو بلا بگو شده و آنقدر این شعر رو می​خونم که چند روز پیش خواب حسنی رو دیدم. آهنگ ملودی رو هم خیلی دوست داره و باهاش نانای می​کنه. یاد گرفته می​گه در و وقتی می​گیم Toes سریع انگشت​های پاش رو می​گیره. سرما​خوردگی و آب​ریزش بینی​ش خیلی طولانی شده و خسته​م کرده. می​خوام دوباره ببرم​ش دکتر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;برنامه​ی مسافرت​مون هم بالاخره مشخص شد؛ هفته​ی اول شمال و هفته​ی دوم شیراز هستیم. قراره مامان اینا زودتر برن و خونه رو گرم کنن که مثل پارسال مریض نشیم. من و علی می​خوایم صبح خیلی زود راه بیفتیم که آروشا خواب باشه و راه اذیت​ش نکنه. احتمالاً تا جمعه می​مونیم و اواسط هفته​ی دوم هم می​ریم شیراز. بنابراین تولد یازده ماهگی آروشا شیراز خواهیم بود. خوش به سعادت آروشا ...&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;بابا محمد هم زحمت کشیدن و به مناسبت روز درختکاری برای آروشا به جای یه سرو چهل تا سروکاشتن. به بابا می​گم اگه برای هر کدوم نوه ها که به دنیا بیان چهل تا سرو بکارین در آینده تأثیر بسزایی در آب و هوای شیراز خواهید داشت.&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;سال نود به تیزی و زرنگی خرگوش گذشت و کمتر از یک هفته​ی دیگه به پایان می​رسه. سال گذشته نقطه​ی عطف زندگی من بود و به راحتی میتونم بگم سالی که از من یه نازنین دیگه ساخت و طعم شیرین مادر شدن رو به من چشوند. درکل سال خوبی بود و خاطرات​ش تا ابد تو ذهن​م حک شد. سالی که حاصل عشق ده سال مون روتو آغوش گرفتیم و شیرینی داشتن آروشا رو تو تمام لحظات​ش حس کردیم. یکی​یه​دونه​ی زندگی​مون خیلی از اولین​هاش رو تو این سال تجربه کرد و بالید. نود برای من سالی تکرار نشدنی خواهد ماند. خداحافظی از نود برام سخته و بستن دفتر خاطرات​ش سخت​تر. با یک دنیا امید و آرزوی سلامتی برای دختر نازنین​م و همسر مهربان​م و همه​ی عزیزان​م و دوست​های گلم به استقبال سال جدید می رویم.&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_ACxa3dNG.jpg" alt="" width="400" height="500" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/326431_Ceh7PNLC.jpg" alt="" width="400" height="500" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delbandema.persianblog.ir/post/74</link>
      <author>نازنین و علی</author>
      <comments>http://delbandema.persianblog.ir/comments/336674/9124137/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336674.post-9124137</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Mar 2012 20:44:08 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
