آروشای چهارده ماهه

دختر ما چهارده ماه رو تمام کرد و وارد پانزدهمین ماه زندگی​ش شد. تعداد کلمه​هایی که یاد گرفته خیلی زیاد شده و تقریباً هر کلمه​ای بگیم به زبون خودش تکرار می​کنه. اولین جمله​ش رو جمعه نهم تیرماه به زبون آورد و خیلی بامزه گفت: آب بده. این روزها آروشا علاقه​ی عجیبی به کفش پیدا کرده و به محض اینکه حواس​مون نباشه می​ره کفش​ها رو بر می​داره و می​گه دَدَ. هر چی می​گیم کفش اَخه، جیزه، کثیفه و ... باز کار خودش رو می​کنه. دیگه اون​قدر دست شستیم خسته شدیم. تقریباً صد بار در روز دی​وی​دی رو خاموش می​کنه و دوباره روشن می​کنه یه کم تماشا می​کنه و دوباره می​ره خاموش می​کنه و ... دی​وی​دی قبلی که سوخت و این رو دوماهه خریدیم. به علی می​گم فکر نکنم بیشتر از دو ماه دیگه دوام بیاره! عاشق یخچال​ه و اگه در یخچال باز بشه به سرعت نور خودش رو می​رسونه و می​خواد از تو کشو میوه برداره و بازی کنه. به​خصوص خونه​ی مامان اینا. ولی خونه​ی خودمون چون من از اول اجازه ندادم اصرار نمی​کنه. کلاً آروشا بچه​ایه که اگر از اول یه کاری رو به​ش اجازه بدیم دیگه نمی​تونیم بگیم نه و اگر هم اجازه ندیم دیگه سراغش رو نمی​گیره. در مورد یخچال هم مامان ازاول اجازه داده و دیگه نمی​شه کاری​ش کرد. فقط جدیداً تا می​گیم الان صدای یخچال در میاد و ناراحت می​شه سریع در رو می​بنده.

هفته​ی پیش رفتیم هایپر خرید. آروشا رو هم بردیم خانه​ی شادی که بازی کنه. عکس​العمل این دفعه​ش خیلی برامون جالب بود. ده بار اسبه رو که می​چرخه سوار شد و باز می​گفت پی​تی​کو. یه روز هم بردیم​ش شهر کتاب براش کتاب و رنگ انگشتی برای تو حموم و ... بخریم که خیلی بامزه نشسته بود رو زمین و با کتاب​ها بازی می​کرد. تو این فاصله یه ترومپت اسباب​بازی هم دیده بود و می​خواست​ش. اون​قدر دوست​ش داشت که نمی​داد حساب​ش کنیم. خلاصه خریدیم؛ تو ماشین می​گفت باز باز. بازش کردیم و باهاش بازی کرد.

سه​شنبه کنار لب آروشا یه تب​خال کوچولو زد. به دکترش زنگ زدم. گفت چند بار با پنبه الکل تمیزش کن و اگه بزرگ​تر شد بیارش. چهارشنبه احساس کردم رو زبون​ش هم لکه​های سفید داره. بردیمش دکتر، گفت ویروسی​ه و از بچه زیر سه سال گرفته. دارو داد که خوب شد ولی شنبه اومدم دایپرش رو عوض کنم دیدم یکی دو تا دونه رو پاهاش زده. سریع زنگ زدم دکتر و بردم​ش. دکتر گفت از طریق مدفوع  ویروس به پوست پاش رسیده و کرم و صابون داد. خلاصه حسابی این مدت مشغول دکتر رفتن و اومدن بودم و هنوز از یکی راحت نشدم دومی اومده. خدارو شکر الآن بهتره و داره ازبین می​ره. این دو دفعه هم آروشا تو دکتر خیلی خانوم بود و همکاری می​کرد. رفتارش به قول خود دکتر اصلاً مثل بچه​ی یک ساله نیست.

کلاس​های اردیبهشت رو هم همچنان می​ره. شنبه ترم دو تموم شد و برای ترم سه ثبت نام کردیم. با این​که می​دونم ممکن​ه آروشا مریض بشه و محیط کاملاً استریل نیست و ... ولی باز هم فکر می​کنم کلاس​ها برای آروشا خیلی مثبته. رفتارهاش خیلی منطقی شده و همین طور اجتماعی​تر شده. بزرگ​ترها اکثراً می​گن نبرش و این بچه خیلی کوچیک​ه و ... ولی من همچنان دارم کار خودم رو می​کنم. چقدر سخت​ه که دائم باید توضیح بدم که به خدا این جایی که می​برم مهد کودک نیست و به غیر از وقت و هزینه و گرما برای من هیچ منفعتی نداره و هیچ لذت و استراحتی از این کار نصیب من نمی​شه.

این روزها آروشا متوجه تمام حرف​های ما می​شه و با این که مشغول بازی کردنه ولی حواس​ش کاملاً جمع حرف​های ماست. یک دفعه وسط بازی به یه کلمه عکس​العمل نشون می​ده. مثلاً چند شب پیش آروشا داشت بازی می​کرد که گفتم پاشم شیشه​های آروشا رو پر کنم که بلافاصله گفت دَدَ و فهمید بعدش می​خوایم بریم. برای دَدَ رفتن خیلی کم طاقت شده و حتی فرصت لباس پوشیدن هم به​مون نمی​ده و می​خواد همون لحظه بره بیرون. تا کفش​هامون رو نپوشیم خیال​ش راحت نمی​شه. جمعه پی​پی کرده بود؛ علی داشت می​شست​ش و من هم حوله به دست بیرون در منتظر وایستاده بودم که  آروشا گفت بابا داغ! من و علی کلی سورپرایز شدیم از این​که این​قدر بجا از کلمه​هایی که بلده استفاده کرده. علی بلافاصله آب رو خنک کرد.

چند جلسه​ی پیش تو کلاس​شون یکی از بچه ها یه​دونه کوچولو زد تو سر آروشا و از اون روز تا می​گم بچه ها شوکا اومده و مثل قبل می​خوایم بازی حضور غیاب کنیم خودش یدونه می​زنه تو سر خودش. من هم می​گم خیلی کار بدی کرد و از این حرف​ها ولی هر کاری می​کنم از یادش نمی​ره. با این​که دفعه​ی بعدی هم که دوست​ش رو دید خیلی خوب باهم رفتار کردن ولی اسم کلاس که میاد یه​دونه می​زنه تو سرش. چند شب پیش داشت غذا می​خورد که یه دفعه ظرف غذاش رو اندخت زمین. بعد از یه ساعت مامانم گفت اون بچه که غذاش رو ریخت اسمش چی بود؟ در حالی که پشت​ش به ما بود و داشت راه می​رفت گفت: آآ. جدیداً اسم​ش شده آآ و آی اول و آخر رو می​چسبونه به هم. یه بار بعد از حموم دست​هاش رو کردیم تو حوله و لای حوله فقط صورت​ش بیرون بود. مامان به​ش گفت آروشا نی​نی شدی و گفت او وووَ او وووَ کن. آروشا هم مثل نی​نی کوچولوها او وووَ او وووَ کرد و از اون روز هر وقت از حموم میاد بیرون نی​نی می​شه. ویتامین و قطره​ی آهن​ش رو بد می​خوره. غذاش هم بد شده و سخت می​خوره ولی علاقه خاصی به چوب شور کنجدی پیدا کرده و همین طور شوید پلو با ماهیچه. به نظر میاد بیشتر دوست داره از غذای خودمون به​ش بدیم بخوره البته خودش با قاشق بخوره و برنج​ها رو بریزه رو هوا و...  یه مدت بود سرلاک نمی​دادم ولی بعد از آفت دهن​ش چند روز دادم دیدم خوب می​خوره حالا هفته​ای دوبار می​خوره.

پنج​شنبه خونه​ی یکی از دوست​های بابا مهمونی دعوت داشتیم که آروشا رو چون خیلی حال نداشت گذاشتیم پیش شقایق و رفتیم. خودم هم اون روز از صبح دل درد شدید داشتم همراه با حالت تهوع. از صبح افتاده بودم و تا بلند می​شدم حال​م بدتر می​شد. خلاصه به زور پاشدم حاضر شدم و موهام رو سشوار کشیدم و رفتیم. مهمونی هم خیلی خشک و رسمی بود و به من اصلاً خوش نگذشت. وقتی برگشتیم آروشا خواب بود. رفتیم خونه ی دایی سعید اینا نیم ساعت نشستیم و شقایق برام نعنا دم کرد و یه قرص هم خوردم و قرار شد اگه بهتر نشدم فرداش برم دکتر که خدارو شکر صبح که پاشدم دیدم بهترم. بدنم هم درد می​کرد. خلاصه ویروس خیلی بدی بود.

عمه بهنوش هم که برای سمینار دانشجویی حقوق بشر انتخاب شده بود و باید برای نه روز می​رفت گرجستان. به همین مناسبت جمعه شب اومد تهران و شنبه شب با علی بردیم​ش فرودگاه و راهی​ش کردیم. سه​شنبه​ی هفته​ی آینده برمی​گرده. امیدوارم به​ش خوش بگذره و از این سفر بورسیه​ی دانشجویی​ش لذت ببره. قراره وقتی برگشت با هم بریم شیراز و هفته​ی بعدش علی بیاد دنبال من و آروشا.

 علی جونم، عشق زندگی​م، می​دونم این روزها خیلی زحمت می​کشی و با تمام انرژی داری برای راهی که توش قدم گذاشتی فعالیت می​کنی. امیدوارم خدا پشت و پناه​ت باشه بابای مهربون.


/ 45 نظر / 58 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mAhyA

[قلب][قلب]

هنگامه

نازنین جان چرا جوابمو ندادی؟؟[ناراحت]

مرسدس

واااااااااااااااااااااااای نازنین جون چقدر وقت بود هی میخواستم بیام نت به این دخمل جیگرم سر بزنم و ببینم درچه حاله.ولی امان از دست این ترنج شیطون که اصلا وقت نمی کنم به هیچ کاریم برسم.[شرمنده] خیلی دلم برای تو و آروشا جونم تنگ شده دیگه توی کلاس هم که نمی بینمت چون ساعت کلاس ما شده 10.30تا11.30.[ناراحت] راستی مبارررررررررک قالب خوشگلت باشه خیلی به خودت و دخملت میاد.... آفرررین به جیگرکی که این همه کارهای بامزه میکنه واینقدر بزرگ شده. ترنج هم خیلی بدغذا شده و حساااابی منو حرص میده[ابرو]

انتگرال

ای جونم یه بوس محکم از طرف من بکن نازنین جون... یعنی من عاشق این دختر خوشگل وشیک پوشم

شيدايي

سلام من دلم خيلي تنگ شده زودي بياين راستي اين دفعه عكس زياد بزارين يه دونه كمه باشه خواهشاً[منتظر][عجله]

katelia

سلام به آروشای گلمون و پدر و مادر عزیزش مدتی بود نتونستم بیام و این دختر نازو ببینم.دلم خیلی براتون تنگ شده بود. روی ماه آروشا خانمو می بوسم.

فروغ

امیدوارم هرچه زودتر کاملا خوب بشه ماشالا چه لپ های سرخ و قرمزی داره[ماچ]

مامان بارین و باران

به به...این دخترت روز به روز خوشگلتر میشه هزار ماشالا...ای جان...چه با مزه با انگشتاش بازی می‌کنه...[ماچ][ماچ]

سمیرا مامان آنیتا

راستی یه چیزی اگه هفته ای دوبار سرلاک میخوره ، اونوقت بیشترش رو میریزین دور ؟ آخه مثل شیرخشک سر 4 هفته تاریخ انقضاش سر میاد که [سوال]

معظم ناشنوا

[هورا][بغل][قلب][ماچ][چشمک][پلک]