مامان نگران

آروشا کوچولوی ما اولین بیماری​ش رو تجربه کرد و حدود ده روز اسهال ویروسی داشت؛ ولی خدا رو شکر از اون جایی که تب نداشت و شیرش رو مرتب می​خورد و در کنار اون مایعات هم می​خورد و در کل حال عمومی​ش خوب بود، به خیر گذشت. تو سه ماه قبلش شاید من انگشت شمار آروشا رو بعد از پی​پی شسته بودم ولی تو این ده روز حسابی تلافی​ش در اومد و اون​قدر بچه شستم که حسابی استاد شدم. هر روز با دکترش تلفنی صحبت می​کردم وگزارش حال آروشا رو می​دادم. خدا رو شکر دکترش خیلی به آدم آرامش می​ده و کلاً یه مریضی کوچک رو بزرگ جلوه نمی​ده. لپ​های خوشگل دخترم یه کوچولو آب شده و حالا داریم حسابی تلاش می​کنیم که جبران کنیم. تا بچه بیاد یه کم رو به راه بشه باید ببریمش برای واکسن چهار ماهگی که باید دوازدهم شهریور بزنیم و دو سه روز درگیر پادرد و تب و... باشیم. فکر کنم این دفعه سخت​تر باشه چون بزرگ​تر شده و بیش​تر می​فهمه. از الآن هول واکسن دارم و همه​ش بهش فکر می​کنم .خدا به خیر بگذرونه.

این روز ها آروشا دوست داره همش تو بغل باشه و حسابی بگرده و دنیا رو کشف کنه و به خاطر همین بازی​گوشی​هاش شیر خوردن​ش سخت​تر شده و از اون سخت​تر خوابیدن​شه. موقع خواب می​خواد تا آخرین توان​ش بازی کنه و تو خونه بچرخه و خلاصه موقعی که داره از خواب غش می​کنه و چشم​هاش به زور بازه با جیغ و گریه می​خوابه. دکترش می​گه همه​ی این کارها طبیعیه و اگه فعالیت نداشته باشه باید نگران باشید.

از اول ماه رمضون علی زودتر از شرکت میاد خونه و به همین خاطر به غیر از روزهایی که استخر دارم خودم آروشا رو نگه می​دارم. وقتی علی میاد خونه کمک​م می​کنه و بعد از استراحت علی، یه لباس خوشگل تن آروشا می​کنیم و می​ریم خونه​ی مامان اینا. دیگه اونجا همه کمک می​کنند و ما استراحت می​کنیم. خلاصه اینکه حسابی خسته​ام و احساس می​کنم اگه صد سال هم بخوابم این خستگی از تن​م بیرون نمی​ره.

نمی​دونم ولی احساس می​کنم شاید بچه​داری تو ایران این​قدر سخته و کاش قبل از اینکه بچه​دار می​شدیم از ایران رفته بودیم. دوست داری بچه​ات رو ببری بیرون ولی نمی​دونی کجا بری که هوا آلوده نباشه و بچه مریض نشه. برای خرید یه بسته پمبرز اورجینال باید ده تا داروخانه رو تو این ترافیک بگردی تازه آخر سر با خرید عربی و ترکی​ش ذوق کنی بیایی خونه. باید کل تهران رو بگردی تا یه دست لباس درست حسابی برای بچه​ات پیدا کنی و تازه وقتی پیدا کردی باید سه برابر قیمت واقعی​اش پول بدی بخری. تازه الآن آروشا کوچیکه و من این همه احساس خفگی می​کنم خدا می​دونه برای کلاس​های آموزشی و ... چه​قدر باید زجر بکشم. اصلاً دوست ندارم آروشا این​جا درس بخونه ومدرسه بره چون خودم اون​قدر سختی کشیدم می​فهمم درس خوندن تو ایران یعنی چی. خلاصه اینکه این روزها اصلاً از نظر روحی حالم خوب نیست و همه​ش فکر می​کنم، فکر می​کنم، فکر می​کنم. بعضی​ها می​گن بابا حالا بچه​ت کوچیکه تا اون موقع هم خدا بزرگه خودش کمک می​کنه؛ این جمله برای من مساوی با فحشه که آدم​ها این​قدر راحت از مسئولیت​هاشون رو در قبال بچه​هاشون با یه جمله شونه خالی می​کنند.

توی چند روز گذشته عکس​های آروشا رو از آتلیه گرفتیم. یه شب با آذین دختر دایی​م و دایی سعید و پانیذ و شقایق رفتیم شام بیرون و سینما فیلم جدایی نادر از سیمین رو که مدت​ها بود می خواستیم بریم و فرصت نکرده بودیم. بالاخره رفتیم وخیلی خوشمون اومد. دو بار هم دوتایی تنهایی رفتیم شام بیرون و حسابی خودمون رو تحویل گرفتیم و یه ست جدید ساعت گرفتیم. جالبه که فروشنده​ها فکر می​کردند ما عروس و دامادیم و ما هم کلی می​خندیدیم. چهارشنبه هم رفتیم فیلم ورود آقایان ممنوع، خیلی قشنگ بود ولی قبلش که می​خواستیم بریم آروشا رو بذاریم خونه​ی مامان اینا یه دختره با MVM محکم کوبید به ماشین و یه تکون اساسی به ما داد. تازه می گفت شما مقصرید و شما به من زدید، هر ماشینی هم که رد می​شد می​گفت که ما مقصریم؛ حتی یه آقاهه که رد شد به علی گفت آقا من کارشناس بیمه هستم و شما مقصرید ولی همچنان علی مصمم می​گفت من مقصر نیستم و وقتی برای من توضیح داد دیدم علی راست می​گه. خلاصه وقتی افسر اومد خانومه رو مقصر دونست و یک​بار دیگه بابا علی نشون داد که از همه باهوش​تره. کلاً علی تو این اتفاقات خیلی ریلکسه و فقط گفت فدای سر آروشا. آروشا هم این وسط واسه​ی خودش خوشحال به اطراف نگاه می​کرد و از این​که از ماشین پیاده شده بود ذوق می​کرد. خلاصه با این حال، ما هم شام بیرون​مون رو رفتیم و هم سینما رو.

آروشا این روزها مرتب دست​هاش رو می خوره و اون​قدر خوش​مزه می​خوره که من و علی به​ش می​گیم  یه گاز هم به ما بده! دست​مون رو می​گیره و می​کشه سمت دهن​ش. توجه​ش به اطراف خیلی بیش​تر شده و با دیدن چهره​های ناآشنا بغض می​کنه. وقتی به پشت می​خوابونیم​ش سرش رو بالا میاره و با قدرت تمام خودش رو به سمت جلو می​کشه. جدیداً با خودکار نقاشی می​کشه و حسابی به خط​هایی که کشیده خیره می​شه که این​جور وقت​ها فقط باید خوردش! احتمالاً راست دست باشه و بنابراین در این مورد هم به من نرفته. زیر بغل​ش رو می​گیریم تاتی می​کنه و دوست داره از الآن راه بره. داره تلاش می​کنه شیشه شیرش رو خودش بگیره. تا جایی که می​تونه وقتی باهاش حرف می​زنیم از خودش صدا در میاره. با دیدن پسرها کلی ذوق می کنه که از این بابت من و باباش رو به فکر انداخته!!!

این روزها دائم به پارسال فکر می​کنم و نمی​دونم چرا به جای این​که تو حال زندگی کنم بیشتر تو گذشته​ام. پارسال این روزها اولین روزهای حاملگی​م رو می​گذروندم بدون اینکه خبر داشته باشم که تو دلم یه فرشته کوچولو داره رشد می​کنه و امسال خوشگلک​م رو در آغوش دارم که تو بغل​م نشسته و داره به مانیتور نگاه می​کنه.   

الآن هم علی جون​م از در اومد وما رو هزار تا خوشحال کرد.

این هم دو تا از عکسهای آتلیه آروشا:

 

 

/ 10 نظر / 56 بازدید
زهرا

چه فرشته آسمونی نازی....دلنگرونی هاتو کاملا درک می کنم..ما هم داریم میریم سفر و انشاله اگه اونجا اکی بشه قراره واسه دو سه سالی بمونیم و نی نی من هم اونجا به دنیا بیاد..خیلی نگرانم که شرایط اونجا واسه زایمان و واکسن و نگهداری از نوزاد اون هم تنهایی چه طوری خواهد بود.. یه مادر هر جا که باشه با هر امکاناتی همیشه دلش واسه جگرگوشه اش نگرانه[گل][گل] مرسی واسه عکس های آتلیه خیلی بانکمه ...از اون دختر شیرازیهای تو دل برو[ماچ]

مامان پرنیان درنیان

عزیزه دلم ماشالله چه نازه عکسهاش هم خیلی قشنگ و حرفه ایه اوایل بچه داری خیلی خیلی سخته منتها خیلی خوبه که دوتایی با هم بیرون میرین و خودتونو خیلی خسته نمیکنید شهررا هم لباساش خوشگله هم نسبتا قیمتش خوبه ببوسش

مهشید

وای که خیلی عسل و دوست داشتنی هست ، از دل نگرونی نگو که از روزی که مادر میشی دیگه دست از سرت برنمی داره نمی دونم شاید ما یه گیری داریم . [متفکر]

سارا

نازنین عزیز من از خواننده های جدیدت هستم و عاشق این دخمل خوشکل .راستی بهت تبریک می گم بابت سلیقه محشرت.منم اواخر امسال می خوام بچه دار بشم از پست های قبلیت خوندم که سیسمونی از دبی گرفتی عزیزم می شه منو هم راهنمایی کنی بابت خرید سیسمونی از دبی..ممنون

شادی و ایمان

نازنین جون زیاد نگران نباش بزودی آروشا توسط دایی ایمان و شادی دزدیده میشه [چشمک]وای که چه قدر این دخمل جیگره ه ه ه[ماچ][ماچ] حق داری، دخمل به این نازی داشتن نگرانی هم داره[ماچ][ماچ][ماچ]براش اسفند دود کن که این عسلک چشم نخوره[ماچ]

مامان باران

آخ چه دخملی داریم ما قند و نبات داریم ما[بغل] در مورد واکسن اصلا نگران نباش و از لحظه هات لذت ببر فقط کافیه به موقع قطره اش رو بدی و تبش رو چک کنی اونوقت هیچ اتفاقی نمی افته. یعنی چی که انگشت شمار شستیش همیشه بشورش بچه کیف میکنه وقتی آب به پاش میخوره.[عصبانی] من میدونم وقتی با نی نی تو خونه ای و باباش میاد چه کیفی داره . منم اونوقتا میگفتم احسان نگه دار باران و من فقط ده دقیقه بخوابم همین! خیلی خوشحالم که به تفریحاتت میرسی باید خودت شاد باشی که نی نی رو درست نگه داری آفرین. خیلی عکساش توپن قربونش برم.[ماچ][ماچ][ماچ]

فروغ

سلام اتفاقی به وبتون برخوردم این دختر چقدر نازه لپ هاشو ببین [ماچ] زنده باشه براتون از اشنایی با شما خوشحالم[گل]

نورا

سلام مامانی مهربون من یه نی نی تو دلی دارم که قراره تقریبا سه ماه دیگه دنیا بیاد تازه با وبلاگتون آشنا شدم خیلییییی عالیه عکسای آروشا واقعن قشنگه میشه بپرسم کدوم آتلیه بردینش؟