شروع سه‌ماهه سوم حاملگی

از شنبه آروشا جون وارد سه ماهه سوم شد و دیگه داره واسه خودش خانمی می‌شه این جوجوی ما. جواب آزمایش گلوکز هم خدا رو شکر نرمال بود و از نظر اوره و آلبومین هم مشکلی نداشتم. فقط کمی گلبول‌های قرمزم پایین بودکه دکتر برام دارو داده. کلاس‌های آکوا ژیمناستیک بیمارستان رو هم هفته‌ای سه روز شرکت می‌کنم وحسابی با نی‌نی ورزش می‌کنیم. اول هر جلسه مامای آکوا ضربان قلب نی‌نی وفشار خون رو  می‌گیره. بعد می‌ریم تو سالن ورزش، حدود یک ربع پیاده‌روی می‌کنیم، بعد نیم ساعت نرمش‌های مختلف، یک ربع هم ریلکسیشن یا یوگای بارداری، بعد دو لیوان آب می‌خوریم، دوش می‌گیریم و می‌ریم تو استخر و نرمش‌های مخصوص رو انجام می‌دیم، یک ربع آخر هم با تیوب رو آب می‌خوابیم و با هم حرف می‌زنیم. آخر سر قبل از رفتن با شیر و کیک پذیرایی می‌شیم، که واقعاً بعد از دو ساعت نرمش و شنا می‌چسبه. کلاس‌های توجیه بارداری بیمارستان هم شروع شده. اولین جلسه‌ی اون رو پنج شنبه با علی شرکت کردیم که راجع به تغییرات مادر و جنین در بارداری و مراقبت‌های لازم، مکانیسم زایمان و مراقبت‌های بعد از زایمان، دکتر صارمی وگروه پریناتولوژی صحبت کردند. این کلاس‌ها به مدت پنج هفته پنج‌شنبه‌ها برگزار می‌شه با مباحث مختلف. در ضمن برای شرکت تو کلاس‌ها لازم نیست مریض بیمارستان باشید و از بیرون هم می‌تونید شرکت کنید. نکته‌ی جالب اینکه پنج‌شنبه افتتاح یک سالن جدید برای سمینارها و کلاس‌ها بود که نمی‌دونم یه کبوتر از کجا اومده بود تو سالن. همین که دکتر صارمی داشت صحبت می‌کرد کبوتره پر زد اومد سمت من و علی و دوباره برگشت. من هم ترسو یک دفعه یه نیم‌چه جیغی زدم که همون موقع دکتر صارمی گفت دخترم این کبوتره دنبال نون و ماست خودشه به شما کاری نداره نترس. دیگه همه‌ی حواسم پرت این پرنده بود که نکنه دوباره بیاد سمت من.

خبر بد اینکه بابا بزرگم هفته‌ی پیش خوردند زمین و پاشون شکسته و الان بیمارستان هستند. خدارو شکر که لگنشون نشکست. پاشون رو عمل کردند و الان هم مراقبت ویژه هستند. لطفاً دعا کنید که بابا بزرگم زود زود خوب بشن. بابا محمود برای همه‌ی نوه‌های دخترش یه شعر می‌خونند که: دختر قشنگ چی کرده؟ همه رو نمک‌گیر کرده. من منتظرم که بابا محمود این شعر رو برای اولین نتیجه‌ش هم بخونه. خلاصه اینکه از نظر روحی حال و روز خیلی خوبی ندارم و از همه بدتر اینکه اطرافیان نمی‌ذارند برم بیمارستان. باید منتظر بمونم تا بابا محمود رو بیارن خونه به امید خدا.

/ 6 نظر / 61 بازدید
لیلا مامان مارتیا

چقدر فعال شدی مادر چند تا پست نخونده داشتم هاااااا سرویس خوابش مبارک ایشااله براش جهیزیه بخرین این کلاسهای بیمارستان عالی حتما برو ورزش هم خیلی خوبه روحیه ات هم تغییر میکنه الهی پدر بزرگ بهتر بشن و تو هم از نگرانی در بیایی

شادی

بابا محمود زودِ زود خوب میشن دختر گل، غصه نخور عزیزم[ماچ][ماچ][ماچ] اگه بابا محمود بفهمن غصه می خوری خیلی ناراحت میشن[ماچ] مواظب خودت باش گلم[ماچ][ماچ][ماچ] تا وقتی بابا محمود می یان خونه تو و آروشا رو سرحال ببینن[ماچ] و کلی کیف کنن[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]دوست دارم [خداحافظ]

خاله سارا + عموحسین

ان شاالله زودی پدر بزرگ بهتر بشن [چشمک] خریدهاتون هم مبارک باشه. تازه اول راهه و کلی کار دارین [خجالت] همیشه شادی و سلامتی می بینیمتون [بغل][ماچ]

مامان ارمیا

به به به به ببین چه خبرا بوده و ما نبودیما............... دبیا............ مامان اروشای نورانی و گل حالا باید به پسرک من خبر بدی یه دخملی تو راه داری نکنه ترسیدی بدزدیمش و بخولیمش عزیزم چیزی به اخرای راه نمونده عزیزم پستای قبلیتو خوندم و کلی حذ خرید سسمونیتو بردم همه همش مبارکهههههههههههههههههههه نوش جونش به سلامتس از همش استفاده کنه ایشالا ولی یه نصیحت که من خودم خیلی گوش نکردم چیزای فسقل فسقل خیلی نخر نصف لباسای ارمیا دیگه تنش نمی ره و دارم افسوس می خورم راستی بدو دوباره بهم سر بزن که لینک عکسای ارمیا رو گذاشتم وای چشای اروشما هم رنگی باشه چی می شهههههههههههه برای بابا محمدت از ته قلبم دعا می کنم می بوسمت. هدی

مامان امیرمهدی

سلام گلم.ایشاا...که همیشه خوب باشید.شروع 3ماهه سوم حاملگیتونم مبارک .ایشاا...پدربزرگ هم زوده زودخوب میشن.[گل] چه جالب بیمارستان ورزش دسته جمعی میذاره .ببخشیدکدوم بیمارستان میری گلم؟[خجالت] راستی ازسیسمونی گل دخمل نازت آروشاجونم هم اگه شدعکس بذار. [ماچ][ماچ][ماچ][قلب][گل][قلب][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان امیرمهدی

مرسی عزیزم.لطف میکنی گلم.ایشاا...همیشه سالم وشادوخندون باشید.[ماچ]